#نگهبان_آتش_پارت_286
-بله؟
درباز شد و اینبار صدای صابری رو شنیدم
-به به جناب مهندس.
سرم رو بالا گرفتم و به چهره خندون و باکت شلوار کرمیش نگاه کردم.
-سلام
و از روی صندلی بلند شدم..
-چیزی شده؟
داخل شد و لبخنش رو حفظ کرد
-نه معین گفت اومدین
سرتکون دادم و به مبل اشاره کردم.. درو بست و روی اولین مبل نشست.. منم میز رو دور زدم و نشستم
-آره یکم کارداشتم بعدم شرکت که دست شماست خیالم راحته
مردونه خندید
-شما لطف دارین منم وظیفم رو انجام میدم
و پا رو پا انداخت.. به گوشی نگاه کردم که کمی پیش با اون، صدای تنها دلیل زندگیم رو شنیده بودم
-از جلسه خبر دارید که؟
چشم از گلدون مصنوعی روی بوفه شیشه ای گرفت و به من دوخت
-بله تا نیم ساعت دیگه بچه ها هم که برای نصب رفته بودن میان
پنجه هام رو درهم قلاب کردم روی میز گذاشتم
-خوبه پس مشکلی نیست فقط من لپ تاپم خونست یه لپتاپ برام بیار
romangram.com | @romangram_com