#نگهبان_آتش_پارت_285
-باشه تودیگه برو به کارت برس..
مات نگاهم کرد.. چه انتظاری داشت؟ که بهم کمک کنه؟ به من؟
-چرا ایستادی متوجه حرفم نشدی؟
از میز فاصله گرفت.. دستپاچه گفت:
-چ چرا متوجه شدم.. راستی جلسه رو هماهنگ کردم آقای صابری و اکیپش هم هستن
سرتکون دادم که با اجازه ای گفت و عقب عقب از اتاق بیرون رفت.. چند لقمه دیگه خوردم و به لیوان شیر سرد شده بی توجهی کردم.. جعبه رو برداشتم و مقابل آینه که سمت راست اتاق قرار داشت رفتم.. دکمه هام رو باز کردم.. بانداژ آلوده شده به عفونت رو جداکردم ابدا ظاهر جالبی نداشت.. بااین حال جای دست های اون زن سوخته بود... یک روز کل وجودش رو آتیش میزدم.. اون به تنهایی یک رد بزرگ از نجاست هست.. از جعبه باند تمیز بیرون آوردم.. من خوب بودم اما این بدن نمی فهمید.
خیلی درد داشتم و مدام پشت لبم عرق میکرد.. با یه چسب بستمش اما به شکمم دست نزدم.
آب دهنم که از درد طعم شور و ترش داشت رو به همراه باند کثیف تف کردم.. و توی سطل زباله گوشه اتاق انداختم.. پشت میز کارم برگشتم.. یک ساعتی رو مشغول بررسی لیست ها بودم.. مشفق هم برام قرص آورده بود اما هنوز وقت نکرده بودم بخورم.. گردن خشک شدم رو تکونی دادم و گوشیم رو دیدم
دوباره دل گوشام برای صدای تنها برادرم پرکشید.
باخودم گفتم چی می شه اگه زنگ بزنم؟ خوب حرف نمیزنم اون از کجا میخواد بفهمه؟ گوشی رو برداشتم چند نفس عمیق کشیدم.. شمارش رو وارد کردم و به گوشم زدم.. بعد از سه بوق صداش رو شنیدم.. قلبم ضربان گرفت و دستم مشت شد..
-جانم بفرمایید؟
آخ جانت سلامت سیاوشم.
-الو؟
لبم رو بین دندون گرفتم.. آخه من چطور باید در برابر این لحن سکوت میکردم؟ داشت با کناریش حرف میزد.
-یه لحظه ساکت شین ببینم کی اون ور خطه الو؟ صدامو داری؟ من نمیشنوم صداتو..
مشتم رو روی دهنم گذاشتم.. پشت پلکم می سوخت آه خدا کی به اینجا رسیدم؟ گوش تیز کردم.. انگار بیرون بود صدای یه مرد رو می شنیدم که مدام حرف میزد
-الو؟ ببین دوباره زنگ بزن شاید خط ها درست بشه..
آخ دلم آخ از این همه دل تنگی
دستی به ته ریشم کشیدم که باز کسی در زد ومن شتاب زده گوشی رو قطع کردم.. سرم رو بین مشتم گرفتم دمای بدنم بالا رفته بود.. چند نفس عمیق کشیدم تا آرامشم برگرده..
romangram.com | @romangram_com