#نگهبان_آتش_پارت_284
-نه هیچی..
و جلو اومد و سینی رو روی میز گذاشت اما متوجه نگاه های پنهونیش به خودم بودم.. کمی میز رو خلوت کردم بوی قهوه هوش از سرم برد.. سرکج کرد.. حرفی نزدم که به سمت در رفت اما به سرعت به سمتم چرخید خواست حرف بزنه که گفتم:
-برام جعبه کمک های اولیه بیار
اینبار نتونستم نگرانیش رو تشخیص ندم
-شما؟ خیلی منو ببخشید.. اما خیلی رنگتون پریده من ..
سینی رو جلوم کشیدم
-چیزی نیست کاری رو که گفتم انجام بده
بی قرار بود ومن نمیتونستم حالش رو هضم کنم..
-چشم الان میارم..
و سریع رفت.. پوف کشیدم و به ساعت نگاه کردم
نه صبح رو نشون میداد.. قهوه رو برداشتم اول بوکردم
بوی خوبی داشت.. کمی ازش نوشیدم تلخ اما شیرین تر از روزگارم بود.. در سینی شیر وعسل و کره هم بود
حتما فکر کرده فشارم افتاده.. تکه ای از عسل وکره گرفتم وبه دهن گذاشتم آخرین وعده غذایی ناهار دیروز بود.. به خودم پوزخند زدم که باز در باتقه ای باز شد.. لقمه دهنم رو فرودادم
-بیا..
مشفق وارد شد
-آقا آوردم.. همه چی هم توش هست
ونزدیک اومد
-به یونس هم گفتم کم کم میرسه
به پشتی صندلی تکیه دادم
romangram.com | @romangram_com