#نگهبان_آتش_پارت_283
نگاهش کردم صورتی آراسته و ظاهری مرتب..
-هرچی باید ببینم رو بیار اتاقم و یه جلسه هم ترتیب بده تا دوساعت دیگه
-ب بله چشم
به سمت اتاقم رفتم
-واسم قهوه و یه چیزی واسه صبحانه بیار
درو باز کردم:
-چشم..
به سمتش چرخیدم
-به یونس بگو از داروخانه یه بسته مسکن وچرک خشک کن بگیره..
نگران و پرسوال نگاهم کرد. خواست حرفی بزنه که پشیمون شد
-چشم
وارد اتاق شدم و درو بستم مشفق بهترین کارو کرد که با فضولی منو عصبانی نمی کرد
درغیراز این صورت تو طرز فکرم درموردش تجدید نظر میکردم. کتم رو به سختی بیرون آوردم و روی مبل انداختم حتی لپتاپم نیاورده بودم اما مانیتور شرکت رو روشن کردم.. پووفف.. روی میز پراز پوشه و کاغذ بود درد داشتم میز رو دور زدم واز کشو سیگاری بیرون آوردم ومقابل پنجره ایستادم و بازش کردم باد سرد هم از حرارتم کم نکرد.. سیگار گوشه لبم گذاشتم و روشنش کردم و به روبرو خیره شدم
مقابلم یه ساختمون سی طبقه بود از عمد این اتاق رو انتخاب کردم.. این ساختمون بهم آرامش میداد و من خودم هم واسش هیچ دلیلی نداشتم.. پک عمیقی زدم و به دودی که از دهنم بیرون فرستادم زل زدم..
دستم رو روی سینه چپم گذاشتم.. حس کردم بانداژش خیس شده دستم رو پایین کشیدم.. زخم شکمم تنها درد داشت.. ازحرص پک عمیق تری به سیگارم زدم.. تقه ای به در خورد و خیلی زود باز شد
-براتون صبحانه آوردم..
از ساختمون چشم گرفتم.. به سمت میزم رفتم جسد سیگارم رو در زیر سیگاری چال کردم.. سر بالا کردم هنوز سینی به دست خیره به من بود.. روی صندلی نشستم.. توچشماش چیزی بود که امروز تو چشمای حامد هم دیده بودم.. خیلی آروم پرسیدم:
-چیزی شده؟
تند گفت:
romangram.com | @romangram_com