#نگهبان_آتش_پارت_282

-تاویار من میخواستم بگم.. آخه اون این روزا خیلی حواسش به منه..

پلکم بالا پرید..

-یعنی بهت شک کرده؟

نفسش رو شل بیرون فرستاد

-نه بابا اون شب یه محموله زیر نظرمن انجام داد...

پوف کشیدم نریمان خبرنداشت تمام این حرفاش شنود میشه و الان یه مدرک معتبر دست پلیس داره تند گفتم:

-کافیه امروز جایی میره؟

-نه ازم خواست باهات قرار بذارم میخواد زودتر کارو شروع کنیم اما جواب ندادی.

پوزخند زدم.. بی شرف بازم حرف خودش رو میزد.. باشه لیلی خانم... پس چرخیدن رو انتخاب کردی

باشه باکمال میل.. بچرخ تا بچرخیم

-الو تاویار؟

-خوب گوش کن نریمان.

-باشه بگو..

-من دارم میرم شرکت عصر میام اونجا.. به خانمت بگو یه توضیح به من بدهکاره

-ها؟ یعنی واقعا چیزی یادت نیست؟

زخمم داشت آتیش می گرفت.. من چطور میتونستم فراموش کنم وقتی حتی در اون لحظه هم هوشیار بودم.

-فقط پیغامم رو برسون..

و تلفن رو قطع کردم و در کتم گذاشتم.. مقابل شرکت پارک کردم و پیاده شدم لبه کتم رو به هم رسوندم و به سمت آسانسور پاتند کردم.. مشفق بادیدنم شوک زده ایستاد

-سلام قربان تشریف آوردید؟


romangram.com | @romangram_com