#نگهبان_آتش_پارت_281
در نهایت صدای پر از خشم و نگرانیش تو گوشی پیچید.
-هیچ معلوم هست کجایی؟
نفسی گرفتم و با فک منقبض لب زدم:
-یه کاری برام پیش اومد دیگه تو که بهتر می دونی.. ها؟ نریمان؟ چی شده؟
پوزخندش حالم رو خراب تر کرد
-پس که اینطور.. کار داشتی؟ می دونم ولی من هرکاری از دستم برمیومد کردم.. فقط یه ثانیه زمان لازم بود تا پیام منو چک کنی..
خیلی جدی گفتم:
-من به تو جواب پس نمیدم.. پس زیاده روی نکن. بگو چی شده..
اینبار برای این که به چراغ قرمز نخورم راه مستقیم رو به قصد شرکت انتخاب کردم با لحن مواخذه گری گفتم:
-مثلا از اون زهرماری که با خانمت به خوردم دادی بگو؟
سکوتش رو به حساب شرمندگیش گذاشتم.
-چی شد؟ چرا حرف نمیزنی؟ مگه من بهت نگفتم اگه لازمه خدا باش و پیش بینی کن؟ تو باید قبل از اون مهمونی از نقشه ی اون عفریته باخبرم کنی.. مقصر ندونم کاری های تو من نیستم نریمان..
یک آن چیزی که به فکرم رسید رو به زبون آوردم
-بگو اون چی بود که من حتی چیزی یادم نمیاد؟
به تته پته افتاد:
-و والا اگه میدونستم میگفتم اما..
پوزخند زدم:
-اما نمی دونستی..
میدون رو دور زدم..
romangram.com | @romangram_com