#نگهبان_آتش_پارت_280

-تاویار؟

پوف کشیدم..

-حامد من باید برم..

باخنده گفت:

-باشه اما بدون ماشین؟

حرصی لبم رو از داخل گاز گرفتم.. کنارم ایستاد در آسانسور باز شد از آینه دیدم که سوییچی به سمتم گرفت

-بیا این ماشینو ببر.. مال خودت تعمیرگاهه

پرغیض نگاهش کردم که ابرو بالا انداخت

-نگران نباش همه چی آرومه من هستم.

بی حرف سوییچ رو گرفتم و پا به داخل اتاقک فلزی گذاشتم پارکینگ رو زدم و حامد دست بلند کرد..

-منتظر خبرت هستم..

حرفی نزدم و در بسته شد.. آهنگ ملایمی درحال پخش بود اما من ذهنم درگیر بود.. باید این قضیه رو طوری به نفع خودم عوض می کردم.. صدای ضبط شده ی زن رسیدن به پارکینگ رو اعلام کرد..

وارد پارکینگ که شدم سه ماشین مدل بالا دیدم که هیچ کدوم ماشین حامد نبود.. پوف کشیدم

ریموت رو فشردم وقفل مرکزی زانتیای مشکی باز شد..

پوزخند زدم و سوار شدم.. باید یه سر به شرکت میزدم و به نریمان زنگ میزدم.. مشتی به فرمون کوبیدم

لعنتی چطور تونستم یک روز رو بیهوده تباه کنم.. اون هم بعد از این اتفاق.. بی شک از تاثیرات اون دارو بود هرچند من همه رو بالا آورده بودم.. حتما باهام تماس گرفته.. من نباید تو گذشته می موندم.. باید به جلو قدم برمی داشتم.. با یه دست فرمون رو هدایت کردم.. دست آزادم رو به کتم زدم به دنبال گوشیم گشتم.. بالاخره توجیب داخلی پیداش کردم.. شهر شلوغ بود من ابدا آروم و قرار نداشتم..

صفحه ی گوشی رو روشن کردم.. اووفف بیش از بیست تماس بی پاسخ از نریمان و دو تماس از شرکت و یک پیام از صدف.. آخ صدف.. حتی پیام رو باز نکردم.. الان وقتش نبود..

ماشینی با سرعت از کنارم رد شد و من کلافه تر ماشین رو پشت چراغ قرمز نگه داشتم.. شماره نریمان رو گرفتم و شیشه رو پایین کشیدم.. اولین بوق.. چند نفس عمیق کشیدم.. زخمم می سوخت اما هیچ اهمیتی نداشت.. دومین بوق..

-جواب بده..


romangram.com | @romangram_com