#نگهبان_آتش_پارت_279
-از لپ تاپ دیدم امروز خونست..
دستم مشت شد و دست گیره رو پایین کشیدم
-مواظب خودت باش خواهش میکنم..
این بار چرخیدم و دیدم که به دیوار آشپزخونه تکیه داده بود... دست به سینه نگاهش به من بود.
-دیشب نزدیک بود خودت رو با ماشین به کشتن بدی.
با این حرف دلم لرزید و چشم بالا کشیدم و زخم پیشونیش رو دیدم که سعی کرده بود پشت موهای کوتاهش پنهان کنه..
-وقتی آوردمت خونه و..
اخم کرد..
-اون کارو کردی...
تکیه ش رو از دیوار گرفت وبهم نزدیک شد.
-هنوزم باورم نمیشه.
آب دهنم رو به سختی قورت دادم و گفتم:
-دیگه جونت رو به خطر ننداز برای هیچ کس... ارزشش رونداره..
-تو فرق داری تو برام خیلی..
تحمل شنیدن نداشتم..
-هیچ کس.. تو یه سرگردی و..
دست به شونم زد:
-و تو هم گنجینه ی این سرگردی..
ناخواسته اخم کردم.. من به شنیدن این حرف ها عادت نداشتم.. فشاری به شونم وارد کرد و من صبر نکردم از خونش بیرون زدم.. نزدیک آسانسور بودم که باز صدام کرد
romangram.com | @romangram_com