#نگهبان_آتش_پارت_278

-تومیفهمی منو تو چه شرایطی قرار دادی؟ میفهمی؟

دست عرق کردم رو به صورتم کشیدم.. خودش رو بهم رسوند:

-میگم بیهوش بودی..

پشت کردم که صدام کرد:

-تاویار؟ من حواسم به همه چیز بوده.. بیکار نموندم که..

و باز دستم رو گرفت قلبم خودش رو به قفسه سینم می کوبید.. می خواست خودش رو از من نجات بده؟

-بیا بشین یکم حرف بزنیم.

سعی داشتم آروم باشم.. همون تاویار همیشگی

-اتفاق های اصلی تو همون خونست

نیم نگاهی بهش انداختم

-اون رو فقط با اونجا بودن میشه فهمید

پنجه هاش رو از دستم باز کردم اما نگاهم به قهوه ای نگاهش بود..

-اون کارِ منه..

لب باز کرد تا حرف بزنه اما من به سمت در ورودی رفتم

مبلمان ال شکل عسلی رنگ رو دور زدم و از گلدون کنار بوفه شیشه ای رد شدم

-الان میری خونه؟

حرفی نزدم..

-تاویار؟

دستم روی دستگیره طلایی بود که ادامه داد:


romangram.com | @romangram_com