#نگهبان_آتش_پارت_277
خیس عرق درحالی که تند و کشدار نفس می کشیدم از خواب پریدم.. به اطرافم نگاه کردم..
اینجا خونه ی من نبود چشمم رو دورتادور اتاق چرخوندم
کمد.. کتابخونه.. میز و یه لپ تاپ و آینه روبه روی در.. این جا خونه حامد بود؟ به ناگاه تمام اتقاقات دیشب رو به یاد آوردم و سینه و شکمم شروع به سوختن کرد.
-آخ..
از روی تخت بلند شدم.. هیچی جز یه شلوار پام نبود
من باید می رفتم لیلی نباید متوجه چیزی میشد به دردم بی محلی کردم. بین اتاق ایستادم.. پنجه هام رو لای موهای پر و آشفتم کشیدم و با چشم به دنبال لباس هام گشتم
تا اینکه روی صندلی کنار میزکار حامد دیدمش.. حالم بهتر بود.. خیلی زود لباسم رو پوشیدم.. ردیف دکمه هام رو بستم و با برداشتن کتم به سمت در رفتم اما به محض باز شدن در با حامد سینه به سینه شدم و از درد چهره درهم کشیدم.. حامد باتعجب گفت:
-بیدارشدی؟
بی حوصله گفتم:
-آره.. من باید برم چطور این کار احمقانه رو انجام دادی و منو آوردی اینجا؟
و با دست کنارش زدم و خواستم برم اما هنوز چند قدم نرفته بودم که حرفش صاعقه شد و درجا خشکم کرد
-تقریبا یه روز کامله که یه جورایی بی هوشی خیلی حالت بد بود..
دستم روی لبه کتم بی حرکت شد حتی پلک هم نمیزدم.. من بیهوش بودم؟
-کجا می خوای بری؟
ودستش رو بازوم نشست.. فکم منقبض شد.. پرخشم نگاهش کردم.. یه گرمکن شلوار سورمه ای تنش بود.. به عقب هلش دادم.. با چشم های گرد شده نگاهم کرد.
-چطور تونستی؟ حامد چرا بیدارم نکردی؟ تو..
انگشت اشارمو به سمتش گرفتم
romangram.com | @romangram_com