#نگهبان_آتش_پارت_276
تند و بی نفس بیان می کردم
-گفتی اون صدا..؟
دهن باز کرد که باز ادامه دادم:
-اون رو وقتی شنیدم فکر کردم توهمه اما نبود می فهمی حامد؟ بیرون رفتم.. اتاق سایه.. سایه برات آشناست مگه نه؟
پوزخند زدم:
-پس نمی دونی من چه چیز آشناتری اونجا دیدم.. وقتی رفتم تو اتاق دیدم.. بازم یه تجاوز دیگه..
سینم بادرد بالا پایین میشد.. مدام سعی داشت آرومم کنه اما زبون دلم دیگه باز شده بود
-یه پسر داشت نابودش می کرد ومن هیچ کاری ازم برنیومد التماس چشاش رو دیدم ازم کمک خواست اما من بازم دیر کردم.. بازم نتونستم..
دستش روی دهنم نشست و من ساکت شدم
-آروم باش تاویار؟
اشک توی چشماش رو که دیدم باز پشت کردم
-باورم نمیشه..
صداش سراسر بغض و درد بود دردی که من خوب باهاش آشنا بودم
-اون شب بدترین شب زندگی هممون بود مخصوصا تو و..
طاقت شنیدن اسم سیاوش رو نداشتم این روح دیگه جایی برای سوختن نداشت.. به میان حرفش پریدم
-کافیه.. تو هم سایه رو دوست داشتی.. پس واسه تو هم زیاد خوب نبوده..
نگاهش نمی کردم اما حدس میزدم حال خوبی نداشت..
-هرچی بود رو دیدی من اونایی که ندیدی رو گفتم.. دیگه راحتم بذار..
سکوت کرد ومن فکر کردم میره اما... حس کردم کنارم دراز کشید.. این چه کاری بود؟ ابروهام تا جای ممکن بالا رفت اما حرفی نزدم.. اونم حال خوبی نداشت و این که اینجا هم خونه و اتاق خودش بود. از پنجره متوجه روشن شدن آسمون شدم.. حرفی نزدم و بادرد چشم بستم...
romangram.com | @romangram_com