#نگهبان_آتش_پارت_275

-تاویار؟

خیس عرق بودم

-بگو..

-من صدای جیغ شنیدم بگو اونجا چه خبر بود؟

با شنیدن این حرف به یاد صدف افتادم و بند دلم پاره شد..

-....

-حرف نمیزنی؟

خواستم پشت کنم که دستم رو گرفت

-صبر کن تا خون بگیرم ازت.

هنوز نفسم برنگشته بود از تلاشم برای آروم بودن.. کمی ازم خون گرفت..

-فردا میدم بچه ها آزمایشش کنن..

اینبار پشت کردم با این که به این پهلو خوابیدن عادت نداشتم اما این یعنی نمیخوام حرف بزنم.. یعنی برو.. اما حامد..

-میدونم وقتش نیست اما...

-وقتش نیست حامد..

-من باید بدونم چی شده..

دست بردار نبود.. به سمتش چرخیدم و منتظر نگاهم کرد.

-می خوای بدونی؟

سرتکون داد.. زبونم رو به لب خشکم کشیدم

-پس گوش کن.. بعد از این که اون کوفتی رو خوردم حالم بد شد تصمیم داشتم قبل از این که شرایط بدتر بشه اون دوربین رو کار بذارم و وارد اتاقش شدم.. انجامش دادم


romangram.com | @romangram_com