#نگهبان_آتش_پارت_274
-بایه چیز دیگه این کارو میکردم
و نگاهم رو آینه ثابت شد.. حامد مسیر نگاهم رو دنبال کرد و انگار فهمید که محکم گردنم رو گرفت
-می کشمت.. کاری نکن قید پلیس بودن و این ماموریت لعنتی رو بزنم..
پوزخند زدم:
-تاویار؟ تحریکم نکن..
وبا خشونت ساختگی من رو روی تخت خوابوند.. کت و پیراهنم رو هم بیرون کشید.. آخ کشیدم
-چیشد؟ درد داری؟
آخ اگه میدونست الان تو چه حالی بودم این حرف رو نمیزد:
-ازم خون بگیر حامد.
موشکافانه براندازم کرد
-با این حالت؟ بیچاره یه جای سالم رو بدنت نیست. بذار اول واسه این یه فکری کنم بعد..
رو گرفتم:
-عه عه خدایا چطور تونستی خودت رو بسوزونی؟ تازه نمک هم پاشیدی روش..؟ شک دارم عقل داشته باشی..
درد داشتم و حامد با این بی ملاحظگی هاش کفرم رو درمی آورد.. پماد رو که برداشت چشم بستم.. باکمی مکث سوزش زیادی رو حس کردم..
باتمام وجود ملحفه تو دستم مشت شد.. لبم رو بهم فشردم تا داد نزنم:
-اووف دلم میخواد بگم خدا کنه تاول نزنه اما.. انگار یه مدت طولانی نگهش داشتی..
بدنم از انقباض درد، کرخت شده بود.. سیبک گلوم به سختی بالا پایین میشد.. کاش تموم می کرد..
-میدونی تاویار دوربین رو که کار گذاشتی سریع به لپ تاپ وصل شد..
کاش یادآوری نمیکرد.. حرکت دستش تا کی میخواست ادامه پیدا کنه؟ با بانداژ زخمم رو بست
romangram.com | @romangram_com