#نگهبان_آتش_پارت_273

-من زیر نظر لیلی بودم و نریمان دیر خبر داد.. نتونستم پیمکش رو بخونم.. اینا مهم نیست.. من برای خودم متاسفم که باکسی هستم که... آخخ..

دستش که به سمتم اومد رو پرحرص پس زدم و ادامه دادم:

-که فکرمی کنه من با اون زن بودن رو دوست دارم.

پوف کشید..

-ازم خون بگیر

و همون جا روی تخت دراز کشیدم وپاهام از تخت آویزون بود.. حس کردم که از روی تخت بلند شد..

-تاویار؟

خوب می دونستم که همچین فکری کرده و الان به خاطر همین کلافه بود..

-من خیلی...

به میان حرفش پریدم:

-فقط ازم خون بگیر.. فکر تو توی این وضعیت دردی از من دوا نمی کنه..

طولی نکشید که باز حامد برگشت اما اینبار باجعبه کمک های اولیه..

-بذارکمکت کنم درست بخوابی

جعبه رو روی عسلی گذاشت وبه سمتم اومد

-ببین باخودش چی کار کرده

دستش رو زیر سرم گذاشت

-خدا لعنتم کنه کاش اون غذای کوفتی رو نیاورده بودم

ومدام چهره درهم می کشید

بیشتر خودم تلاش کردم برای بلند شدن ابدا دوست نداشتم کم بیارم من خیلی کار داشتم.. لب زدم:


romangram.com | @romangram_com