#نگهبان_آتش_پارت_272

-تو کارم دخالت نکن.. نگرانم نشو حامد.. من..

و اجازه ادامه حرفم رو نداد.. مشت محکمی به فک چپم کوبید که سرکج کردم اما حتی برنگشتم تا نگاهش کنم.. باصدای دورگه از خشم داد زد:

-بسه اینقدر گفتی من.. حالا من میگم.. تو یه احمقی.. تو کسی هستی که به خاطر یه زن این بلا رو سر خودت آوردی..

با این حرف به چشم هاش که مثل دوکاسه خون شده بود نگاه کردم.. دستی به موهاش کشید و جلو اومد

-تاویار نکن.. این کارو نکن..

اون از چی حرف میزد؟ درحالی که.. فکرم رو بلند بیان کردم:

-توهم دیدی توچه حالی بودم؟

ابروهاش بالا پرید..

-دیدی و حالا..

روگرفتم.. روی تخت نشستم.. دستش روی شونم نشست.. تب داشتم انگار..

-تاویار من متاسفم..

پوزخند زدم..

-ازم خون بگیر..

پرسوال درحالی که مقابلم می نشست گفت:

-چی ؟ خون بگیرم؟

زخمم چنان میسوخت که عرق روی پیشونی و پشت لبم می نشست اما من تاویار بودم

-آره یه نوشیدنی بهم داد که تمام عضلاتم فلج شد.

-چییی؟ چطوری یه همچین اشتباهی کردی؟ اون مردک حرفی نزده بود؟ نگفته بود نخور؟

چشم بالا کشیدم


romangram.com | @romangram_com