#نگهبان_آتش_پارت_271

از فریادهای از ته دلم، حس کردم گلوم خراشیده شد.. در که با ضرب باز شد روی زمین زانو زدم:

-تاویار؟

حامد که با عجله خودش رو بهم رسوند، با دیدن وضعیتم،

شوک زده به فرق سرش کوبید و روی زمین نشست. درحالی که از درد به خودم می پیچیدم خندیدم:

-ت تو چی کار کردی؟

از میان نفس هام که از درد منقطع شده بود گفتم:

-ک ک کا کاری که ب با باید..

وکف دستم رو روی زمین گذاشتم.. دست های حامد رو شونم نشست:

-آخ تاویار؟ تو چجور آدمی هستی؟ خدا لعنتت کنه..

با درد پوزخند زدم و حامد ترسیده کفری تر از قبل گفت:..

-نباید اینطور میشد..

-من..

اجازه تکمیل حرفم رو نداد:

-کافیه پسره ی دیوونه.. پاشو

و کمکم کرد از زمین بلند بشم.. هر لحظه که دردم بیشتر میشد حس بهتری داشتم.. دیگه جای اون دست ها رو تنم نبود.. روپا بند نبودم..

-خیلی وضعیتت خرابه باید بریم دکتر

با دست پسش زدم.. بهت زده نگاهم کرد

-گفتم ازم دور باش حامد..

باز دیوونه شده بودم..


romangram.com | @romangram_com