#نگهبان_آتش_پارت_270
ودستم رو به در فشردم و مقابلش قد علم کردم.. چشمام تار میدید با این حال خون پیشونی و رگ متورم گردنش رو از نظر گذروندم.. بادست آزادم کنارش زدم و به سمت خونه دوطبقه با نمای سنگ رفتم
-خیلی خودخواهی چی میشه بذاری کمکت کنم؟
همیشه رو پاهای خودم ایستاده بودم و کسی کمکم نکرد و یه ضربه تا این حد داغونم کرد وحالا اون داشت چی می گفت؟ خیلی زود در باز شد و وارد خونه شدیم حالم بی اندازه بد بود اما..
-بیا تو اتاق من بمون
حس و حال دید زدن یا اعتراض رو نداشتم وارد اتاق شدم که حامد کلید برق رو زد.. اتاق روشن شد.. کل وسایل یه تخت کمد ومیز توالت.. به ناگاه از دیدن شخص در آینه جاخوردم.. موهام نامرتب توی صورتم ریخته بود
-من برم یه چیزی بیارم بخوری
و رفت من اما خیره به خودم بودم.. صورتم به کبودی میزد. جلوتر رفتم.. دیدن دکمه هام که بالا پایین بسته شده بودن نابودم کرد..
وجودم رو با یادآوری اتفاقاتی که حتی نمی دونستم کی پیش اومده به آتش کشیده شد.. یک به یک دکمه هام رو باز کردم.. تمام چیزایی که حس کرده بودم مقابلم جون گرفت و من دیدم
دستاش رو دیدم که روی سینم به حرکت در می آورد.. آه خدا.. زخم شکم و.. و.. و اون حس.. درست جایی که نشسته بود، میسوخت.. تند و نامنظم نفس می کشیدم
خونم به غلیان افتاد سرکج کردم دیدم یه ظرف غذا روی عسلی بود.. زرشک پلو با مرغ.. پوزخند زدم.. حامد اومده بود و من نفهمیدم..
تنها یک چیز توسرم بود.. باید رد این زن ازمن پاک میشد من چطور کم آوردم؟
تو یک حرکت از سینی قاشق رو برداشتم ومقابل آینه ایستادم.. پوزخندم عمیق تر شد و فندکم رو از جیبم بیرون آوردم چشم از آینه نمیگرفتم
فندک رو روشن کردم و قاشق رو روی حرارتش گرفتم
من چطور تونستم فریب بخورم؟ چطور نتونستم بازم از سایه مراقبت کنم؟ خوب یادم بود روز مرگ سایه بازم آروم بودم و همه فکر می کردن خوبم اما حتی یک بار نگفتن مردی که خواهرش تو دستاش جون بده نمی تونه خوب باشه.. هیچ کس نفهمید اون روز جونم رفت از یه مرده بیش از حد توقع داشتن... نگاهم روی سینه چپم قفل شد و صبر نکردم و قاشق داغ رو روی سینم گذاشتم.. چهره درهم کشیدم.. چسبیدنش روی پوستم رو حس کردم از درد لب زدم:
-این تاوان لرزیدنه..
و سرم رو به عقب سوق دادم.. کم کم بوی سوختگی رو حس کردم.. با دیدن جای قرمز سوختگی پوزخند زدم و هیچی حس نمی کردم انگار که باز قاشق رو روی شعله فندک گرفتم.. این بار نگاهم به جایی بود که اون زن با زبونش نر بودنم رو به فرق سرم کوبید.. فندک رو روی میز گذاشتم و قاشق رو روی زخمم گذاشتم.. آهی از حرص کشیدم.. کنترلی روی رفتارم نداشتم.. گلوم بی کسب اجازه از من صداهایی بیرون می آورد که من قادر به مقابله نبودم.. خیس عرق بودم و طعم دهنم ترش و شور بود.. آروم نشدم و قاشق از دستم رها شد و روی زمین افتاد.. تمام وجودم می سوخت اما هنوز به پای آتیش درونم نمی رسید..
از سینی اینبار نمک پاش چشمم رو گرفت و به سمتش حمله کردم لبم از نفس های تندم خشک شده بود
در نمک رو باز کردم و کف دستم ریختم و روی سوختگی هام کشیدم.. اینبار داد زدم:
-آخخخ
romangram.com | @romangram_com