#نگهبان_آتش_پارت_269
صداش رو بالا برد و خم شد و شونه هام رو گرفت.
-مگه با تو نیستم؟ به من نگاه کن.
تمام بدنم بی حس بود اونقدر که دستاش روحس نمیکردم نگاهش کردم مردمک هاش می لرزید.
-حد خودت رو بدون..
لبش رو گاز گرفت و با شوک به عقب هولم داد.
لعنتی زیرلبی گفت و نگاهش روبرو بود.. حس خیلی بدی داشتم اما آروم بودم.. روحم زخم عمیقش دوباره سرباز کرده بود و این خونسردی..
حتی نمیدونستم چه ساعتی از شب بود و چندوقت زیر شکنجه های اون زن بودم و این آرامش.. بی اراده دستم به سمت دستگیره ی در رفت..
-رسیدیم..
نگاه کردم.. خونه ی حامد بود.. هرگز دوست نداشتم به اینجا بیام.. اما من... اگه نمی رسیدیم چی می شد؟
-گفتم پیاده شو تا به زور متوسل نشدم.
نگاهم رو گرفتم از تحکم کلامش.. بی حرف در رو باز کردم که پیاده شم اما سرگیجه توانم رو گرفته بود.. متوجه شدم که حامد از ماشین پیاده شد و ماشین رو دور زد مقابلم ایستاد.. دستم رو که روی در بود رو گرفت و پوف کشید:
-تاویار؟ تاویار؟ داری اون روی سگم رو بالا میاری.
چرا فکر میکرد حالش و دیدن اون رویی که ازش حرف میزد واسم مهمه؟
-دست از سرم بردار.
اینو بانگاه کردن مستقیم به چشماش بیان کردم
-بفهم که من تاویارم و به هیچ کس...
بی رمق بودم اما هنوز جدیت توی صدام رو حفظ کردم.
تکرارکردم:
-به هیچ کس نیاز ندارم.
romangram.com | @romangram_com