#نگهبان_آتش_پارت_268
ازسرما بود یا از درونم میلرزیدم.. برخورد فکم به هم اصلا نشونه خوبی نبود
-کجا میری بااین حالت؟
ایستادم.. حالم؟
-امشب باید پیش من باشی..
و بی مکث بازوم رو گرفت و به سمت ماشین سمند سفید روبه روم کشوند و من تنها سکوت کردم
در جلورو باز کرد و من سوارشدم.
خودش ماشین رو دور زد پسر جوون قد بلندی رو دیدم که از سمت ماشینم به ما نزدیک شد.. به زور پلک های سنگینم رو باز نگه داشتم.. من واقعا چرا هنوز هوشیارم؟
-سرگرد برید بیمارستان..
-نه من میرم خونه.. زنگ بزن دو تا از بچه ها بیان هم تورو ببرن هم این ماشین ها رو.. ببخش ماشینت رو میبرم..
-نه نه این چه حرفیه قربان؟ شما برین من حلش میکنم.
و حامد به شونش دست زد و سوار ماشین شد. نیم نگاهی به من که خیره به بیرون بودم کرد.. پوووففی کشید وماشین به راه انداخت.. تصویر منعکس شده ش رو تو شیشه ماشین میدیدم. دیدم که دست دراز کرد بخاری رو روشن کنه به سختی به حرف اومدن یک کودک لب زدم:
-روشن نکن..
دستش بین راه ثابت شد.. جوشش عرق رو درست از فرق سرم حس کردم..
-خوبی تاویار؟
از این سوال بیزار بودم چرا هربار می پرسید؟
-خوبم به رانندگیت برس..
مشت حرصیش رو که به فرمون کوبید رو درست روی سینم حس کردم..
-چرا حرف نمیزنی؟
-...
romangram.com | @romangram_com