#نگهبان_آتش_پارت_267

بادست صورتم رو قاب گرفت هنوز چشمم بسته بود.. مدام تکونم میداد:

-د حرف بزن خواهش میکنم

باز صدای پا شنیدم..

-سرگرد چی شده؟ وای خدا..

-حرف نزن محسن هیچی نگو بیا کمک کن سوار ماشینت بشه..

اون چرا بغض داشت؟ حامد نگرانم بود؟

-چشم اما سرتون قربان شما..

وحامد داد زد:

-کاری که گفتم رو بکن.

و دستش رو زیر بازوم گذاشت و من چشم باز کردم.. حامد سرش زخمی شده بود و از پیشونیش خون میومد..

پاهای مثل کوه سنگین شدم رو از ماشین بیرون آوردن و من همچنان حال گرگرفتگی داشتم.. لب زدم:

-ولم کن..

حامد تا متوجه من شد نفسی از سر آسودگی کشید اما این لرزش صدا هنوز پابرجا بود.

-گفتم یه بلایی سرت اومده .

دستش رو که برای بغل کردنم اومد رو پس زدم.. شوک زده نگاهم کرد..

-اما ممکنه جاییت آسیب دیده باشه.

به حرفای محسن هم توجهی نکردم و از ماشین کامل پیاده شدم توان ایستادن نداشتم.. هنوز گیج بودم وحالت تهوعم بیشتر شده بود.. زانوهام از ایستادگی انصراف دادن اما با کمک ماشین و دستای حامد که لحظه ی آخر به دادم رسید، ایستادم:

-بذار کمکت کنم

بی حالت نگاهش کردم و خون پیشونیش دلم رو لرزوند. دستش رو پس زدم و سعی کردم راه برم اما باخودم گفتم من چرا از ماشین پیاده شدم؟ حالم خوب نبود.. مدام محتویات معدم تا گلوم میومد و کامم رو مثل زهر می کرد. کف دستم رو روی بدنه سرد ماشین کشیدم


romangram.com | @romangram_com