#نگهبان_آتش_پارت_266
لیلی جیغ زد و از روی رونم بلند شد.. به سرفه افتادم.. انگار جون به تنم برگشت نفرت مثل مار توی وجودم می پیچید. این بار از خودم.. من چیکار کردم؟ نیم خیز شدم و طوری وانمود کردم که از چیزی خبر ندارم.. رو به لیلی که با لباس زیر ایستاده بود گفتم:
-اینجا چه خبره؟
من تازه داشتم با چشم باز می دیدم این بدن رو..
رو گرفتم.. بدنم به سرخی خون شده بود.. شتاب زده از روی تخت بلندشدم سرم تیر بدی کشید. بااین حال من تاویار بودم.. بدنم سست و کرخت شده بود.. اما بعد از بالا آوردن آن چیزی که به خوردم داده بودن، تنها کمی حالم بهتر شده بود.. به سمتش حمله کردم و بازوهاش رو محکم گرفتم و داد زدم:
-گفتم تو داشتی چیکار می کردی؟ ها؟
سکوت کرد و دیدم که داشت با انزجار خودش رو تمیز می کرد.. پوزخند زدم و ازش فاصله گرفتم.. تمام دکمه هام رو بستم.. دستم می لرزید لیلی چرا حرف نمیزد؟
-تموم شد دیگه همکار نیستیم
وبلند تر داد زدم:
-تموم شد..
و به سمت در رفتم هنوز اتاق تاریک بود اما همه چیز رو می دیدم.. حتی بدن به کثافت کشیده شده ی لیلی.. نزدیک در بودم که گفت:
-همکاری رو تو شروع کردی اما هروقت من بگم تموم میشه..
حالم غیرقابل وصف بود تنها چیزی که میخواستم رفتن از این جا بود.. با فک فشرده و لبریزتر از نفرت از اتاق بیرون زدم. نفهمیدم کی تمام پله ها رو پایین رفتم و خودم روبه ماشینم رسوندم و پام رو روی پدال گاز فشردم.. رفتم برای نرسیدن.. رفتم تا بعد از این حس بمیرم.. با تمام وجودم نعره کشیدم و به خودم و فرمون مشت کوبیدم.. هیچی نمی دیدم.. من چی کار کردم.. حالم دست خودم نبود.. فرمون رو ول کردم.. به سر و صورت خودم کوبیدم.. برای لحظه ای دیدم ماشین جلوم پیچید و من به پاهام دستور دادم و پام رو روی ترمز فشردم و ماشین با صدای چیغ لاستیک محکم به همون ماشین برخورد کرد و من چشم بستم..
صدای خورد شدن چیزی رو شنیدم.. خورد شدن غرورم بود یا..
انگار به صندلی چسبیده باشم توان هیچ حرکتی نداشتم.. فرمون توی دستم له میشد و من انگار هیچی نمی فهمیدم.. اما گوشم هنوز زنده بود. شنیدم که درماشین باز شد..
-تاویار؟
صدای ترسیده حامد رو تشخیص دادم:
-خوبی؟ تاویار؟ آه خدا..
دست سردش رو به مشت گره کردم روی فرمون زد. لرز به تنم افتاد.. دستم رو آزاد کرد.. تند نفس میکشید.
-تاویار..
romangram.com | @romangram_com