#نگهبان_آتش_پارت_265

نه نه لیلی.. نکن... یک به یک دکمه هام رو نه، عمرم رو به آخر رسوند.. خدا لعنتت کنه خودم نفست رو می گیرم خودم.. پیراهنم رو پرخشم بیرون کشید

-تومال من میشی تاویار..

تاویار.. مدام اسمم رو باشهوت تکرار میکرد.. داشت چی رو تلافی می کرد؟ من تحمل حس دست های کثیفش رو روی بدنم نداشتم.. صدای بابا تو گوشم زنگ میزد

"از اون زن فاصله بگیر اونو هیچ وقت نمیتونی بشناسی"

آخ بابا آخ.. قبل از دستش حرارت بی اندازه زیادش رو حس کردم و مردم.. دستش روی تنم نشست و من به تخت فشار آوردم.. داشت با من چیکار میکرد؟ سرانگشتش رو انگار با آتیش داغ کرده بود.. میسوختم از لمسش.. باز صداش رو شنیدم:

-پس این جای زخمته؟

پر از درد بودم.. تو سرم تکرار شد که از زخم هایی که به جا میمونه خبر نداری..

من چرا هنوز حس میکردم؟ چرا از هوش نمی رفتم؟ بدنم از این همه انقباض درد میکرد.. بلند شد و حس کردم که روی رونم نشست.. این همه بی شرمی چطور ممکن بود؟ من داشتم می ترسیدم.. من داشتم از این زن می ترسیدم.. کف هر دو دستش رو روی برجستگی سینم گذاشتم.. نفس هام به شماره افتاده بود به سختی کنترلش میکردم

ای کاش این تخت می شکست یا زمین دهن باز میکرد ومنو می بلعید..

انگار دارویی که بهم داده بود تمام اندام های بدنم رو فلج کرده بود.. حتی توان تکون دادن دستام رو نداشتم

مثل کسی که تو کما بود همه چیز رو می فهمیدم و آه خدا.. ازهمه بدتر حس میکردم.. نفس های پر از نیازش حالم رو خراب میکرد.. من با این زن بیمار چیکار داشتم؟

تمام حسش رو با دستاش به وجودم که بایک مرده فرقی نداشت تزریق کرد.

-تومال من میشی.. مال من

حرکتش روی رونم داشت با من چی کار میکرد؟ عاقبت این کار از آتش دردناک تر بود

تمام وجودم پراز نفرت شده بود.. محتویات معدم تا حلقم اومد ومن پسش زدم.. صدای باز شدن زیپ لباسش آژیر خطری شد که گوشم رو نشونه رفت.. بیرونش آورد اول اون رو روی صورتم انداخت ومن نفس نکشیدم.. من یه مرد بودم.. آخ.. داشتم به چی فکر می کردم؟ من، تاویار.. داشتم خودم رو قانع می کردم؟ به چی؟ خم شد و موهاش روی تن لختم ریخت و حس... آخ نه نه نه

قبل هرگونه حسی زبونش رو روی زخمم کشید وپاره شدن چیزی رو توی دلم حس کردم.

بدنم شل شد و انگار اینو لیلی متوجه شد که بلند خندید

-واسه همین دوسِت دارم..

اما من دیگه هیچی نمی فهمیدم.. دستش که به سمت کمربندم رفت باز معدم اسید ترشح کرد و تا گلوم اومد.. این جا آخر راه نبود من نمی ذاشتم.. با تمام وجودم، تمام نفرت و پستی این زن رو بالا آوردم..


romangram.com | @romangram_com