#نگهبان_آتش_پارت_264
چرخیدم و به عقب هولش دادم جیغ کوتاهی زد وتا نزدیک تخت پرت شد..
بینی بالا کشیدم و خواستم که برم اما هنوز دستم به در نرسیده بود که باچیزی به سرم کوبید.. سرم درد بدی گرفت با این حال از هوش نرفتم روی زمین افتادم.. پلکم سنگین شده بود اما گوشم همچنان می شنید.. حس کردم که ضربانم رو گرفت تا از زنده بودنم مطمئن بشه.. آره من هنوزم زنده بودم و پایبند به این دنیای لعنتی.. شنیدم که رفت و باز نریمان اومد من رو که دید باترس گفت:
-چی شده خانم م مرده؟
و چند باری صدام کرد اما زبونم انگار به سقف دهنم چسبیده بود .. لیلی خونسرد گفت:
-دهنت رو ببند نکنه نگرانی؟ حتی اگه لازم باشه من بخوام باید بکشیش
-ولی خانم.
-ساکت شو زود باش بخوابونش روی تخت.
خون در رگ هام به انجماد رسید
نه خدا نه.. دست نریمان زیر سرم رو گرفت نفس های اونم تند و عصبی بود.. لب باز کردم اما هیچ صدایی از گلوم خارج نشد..
تمام سعی ام رو کردم تا نریمان توان بلند کردنم رو نداشته باشه.. هرچند سخت اما موفق شد و منو رو تختی خوابوند که روزی پدرم روش ... آه خدااااا..
-تودیگه برو..
و صدای پای نریمان که دور میشد.. برای اولین بار التماس کردم که نرو.. منو با این حیوون تنها نذار.
صدای بسته شدن در روحم رو از جسمم بیرون کشید.. با فرو رفتن تشک متوجه نشستن لیلی شدم.. سرم جهت مخالف اون بود.. اول به صورتم دست کشید..
-اینقدر مغروری که مجبورم کردی به این کار..
باسر انگشت ته ریشم رو تا کنار لبم لمس کرد.. من چرا زنده بودم؟
-تو با اون چشمات بامن چی کار کردی؟
سرش رو به گوشم چسبوند نفس داغش رو تو گوشم فوت کرد.. هجوم خون رو توی سرم حس کردم و آرزو کردم که ای کاش این سر می ترکید و من خلاص می شدم از این عذاب.. ادامه داد:
-کاش توهم راضی میشدی تا با نگاه کردن به اون چشمای سیاهت باهم لذت می بردیم
و آ کشداری کشید و تمام وجودم رو انگار با نفرت پیوند زدن.. بالاخره ازم فاصله گرفت اما من هنوز نفس نمی کشیدم.. کرواتم رو باز کرد و من هنوز نفس نداشتم.. دستش رو به سمت دکمه های لباسم برد.. تشک بین دستم مشت شد
romangram.com | @romangram_com