#نگهبان_آتش_پارت_263
لیلی بود..
-من باید برم خونه..
خندید.. سرش رو از کنار شونه هام کج کرد
-نریمان صدف رو ببر اتاقش وهم چنین این احمق رو.
وبه گوشه ای اشاره کرد
سرچرخوندم و بادیدن جسم غرق در خون همون پسر سرم گیج رفت.
خواستم چیزی بگم که دست لیلی روی لبم نشست.. چقدر حرکاتم کند شده بود
-هییشش
چشم نریمان رو از دور شنیدم و لیلی منو به دنبال خودش کشوند.. چندباری سکندری خوردم اما ایستادم هنوز متوجه اطرافم بودم.. از پایین هیچ صدایی نمیومد.. بالحن کش داری گفتم:
-اون چی بود بهم دادی؟
خنده های سرمستانش گوش احساسم رو کر کرد..
-هیچی اما هنوزم سرپایی تو خیلی عجیبی.
دیدم که من رو به سمت اتاقش برد.. در رو باز کرد و باهم وارد شدیم...
خوب می فهمیدم این زن چه هدفی داشت.. من مست نبودم و هنوزم مطمئن بودم که چیزی غیر از مشروب به خوردم داده.. دستم رو از دستش کشیدم
و پشت کردم که برم اما از پشت خودش رو بهم چسبوند
پراز نفرت شدم.. با تمام توانم کنارش زدم اما باز خودش رو بهم چسبوند..
-نرو..
این حرومزاده داشت ازمن چی می خواست؟ این که منم مثل بقیه شرفم رو بهش ببازم؟
-ازم فاصله بگیر
romangram.com | @romangram_com