#نگهبان_آتش_پارت_262

-نه ولم کن عوضی.. کمک..

و سر چرخوند و من نگاه ترسیدش رو دیدم و جونم رفت.. ناباورانه بهشون نگاه می کردم.. درست می دیدم یا توهم بود؟ پاهام توان حرکت نداشت.. اون پسر داشت به اونم تجاوز میکرد درست مثل...

"داداش من میخوام بمیرم.. داداش من دیگه چیزی واسه ازدست دادن ندارم اونا ازم گرفتنش"

لب های صدف رو می دیدم که منو صدا میکرد... اونم از من کمک میخواست. درست مثل سایه.. لباس قرمزش بالا رفته بود و من....

الان چه وقت برای مردن بود؟ مشتی به رونم کوبیدم داشت همه چیز خراب میشد.. نفهمیدم چطور اون پسر رو از صدف جدا کردم و با مشت و لگد به جونش افتادم

حالم چطور بود؟

تنها چیزی که می فهمیدم مشت هایی که به تن و بدن اون کثافت میزدم..

-داشتی چه غلطی می کردی؟ ها؟ چیکار میکردی بی شرف؟ می کشمت..

می زدمش و نمی فهمیدم.. کسی از پشت یقه لباسم رو گرفت ومن به عقب کشیده شدم.

نفس نفس میزدم اون قدر تند و کش دار که گوشام چیزی نمی شنیدن.. حس کردم کسی از زمین بلندم کرد زور زیادی داشت.. مدام تکونم میداد و من تازه داشتم صداها رو میشنیدم.. اولین چیز، گریه های یه دختر بود.. چشم باز کردم.. صدف رو دیدم که روی زمین نشسته بود و من لباس پاره شدش رو دیدم و پاهام شل شد و باز همون کسی که نمی دونستم کیه نگهم داشت

-آروم باش همه چی آرومه.

تمام صداهایی که تا به حال شنیده بودم رو مرور کردم تااین که روی نریمان ثابت شدم.. لب زدم:

-چی شد؟

گریه صدف شدت گرفت و من دلم صد تیکه شد.. این گریه ها...

پس بازم دیر رسیدم..؟ سعی کردم رو پاهام وایسم و عجیب بود که موفق شدم.. پوزخند محوی زدم. باصدای خش داری گفتم:

-ولم کن

و ولم کرد.. توان دیدن صدف رو نداشتم من به چه دردی میخوردم؟

بهش پشت کردم و نریمان رو دیدم.. صورتش از چی سرخ بود؟ من تو چه حالی بودم؟ کتم رو مرتب کردم انگار چیزی نشده.. خواستم از کنارش رد بشم که لیلی رو دست به سینه درحالی که به چهارچوب در تکیه زده بود دیدم.. لبخندش وجودم رو به آتش کشید.. نزدیکم شد و من تکون نخوردم.. مچم رو گرفت.. مخالفت نکردم

-دنبالم بیا..


romangram.com | @romangram_com