#نگهبان_آتش_پارت_261

موزیک تند شده بود و دخترهای جوون بلند می خندیدند.. سرم درد میکرد.. باز همه جا با رقص نور روشن شد.. به لیلی نگاه کردم توبغل یه مرد وکاملا پشت به من ایستاده بود.. بیش از این نباید معطل میکردم

خدمتکار ها مدام از مهمون ها پذیرایی می کردن

کمی احساس سنگینی داشتم اما نادیدش گرفتم خیلی آروم از همون پله های عذاب آور بالا رفتم حالا وقت احساساتی شدن نبود.. دقیقا بیست و پنج پله رو بالا رفتم

حرکاتم آهسته شده بود به حتم از مستی نبود چون هیچ کس با یک پیک مست نمیشد.. چی به خوردم داده بود؟

وارد راهرو شدم.. این جا تاریک بود و من برای پیداکردن اتاق خواب مادر و پدرم نیازی به نور نداشتم

این طبقه پنج تا اتاق داشت سه تا چپ دوتا راست که اون دوتا یکیش اتاق خواب مشترک مادر و پدرم بود و کنارش اتاق کار پدر.. آهی از ته دلم کشیدم.. باید جلو میرفتم.. سرگیجه داشتم.. به ساعتم نگاه کردم از ده گذشته بود.. از کنار دیوار آروم به سمت ته راهرو رفتم چراغ یکی از اتاق ها روشن بود خوب که نگاه کردم

اتاقی بود که روزی سایه خواهرم اونجا می موند.. درست روبروی اتاق کار پدر بین اتاقی که من و سیاوش بودیم

قلبم تیر بدی کشید. اما نباید از پا درمیومدم.. از سرو روم عرق می ریخت چی به خوردم دادین؟

یه صدا شنیدم.. به پشت سرم نگاه کردم

کسی نبود این کار از چیزی که فکر میکردم سخت تر بود

بالاخره به هر سختی بود.. دراتاق لیلی رو باز کردم نفسی از سر راحتی کشیدم.. کلید برق رو نزدم.. کل فضا در تاریکی فرو رفته بود.

تمام وسایل اتاق.. کمد.. میز توالت.. یه تخت وعسلی کنارش.. یه در که به تراس راه داشت و یک پنجره که با پرده پوشونده شده بود.. بوی عطرش هنوز تو هوابود به درتکیه دادم.. تخت مادرم... از گره داخلی کراواتم دوربین مدار بسته ای بیرون آوردم اندازش به زور به یک بند انگشت میرسید.. باید این رو جایی کار میذاشتم که حتی رمز گاوصندوقش روهم پیدا کنم

دستی به موهای خیس از عرقم کشیدم.. آه خدا.. مغزم یک خط درمیون کارمیکرد.. ای کاش نریمان از راه دیگه ای باهام ارتباط برقرار کرده بود.. کل اتاق رو از نظر گذروندم.. چاره ای نبود.. قدم های لرزونم رو به راه رفتن وادار کردم تمام جاهای اتاق ایستادم در نهایت کنار پنجره روبه روی کمد ایستادم.. گاوصندق در کمدش بود.. نگاهم به آباژور روی عسلی کشیده شد. زمزمه کردم:

-خودشه..

خیلی زود اون رو درجایی که دیده نشه جاسازی کردم

آباژور رو روشن کردم.. حتی باروشن شدنش هم اون رو نمی دید.. گوشیم رو بیرون آوردم و یک شماره گرفتم.. حتی پارازیت هم نداشت.. آباژور رو خاموش کردم و ازش فاصله گرفتم.. حالم از قبل هم بدتر شده بود حتی خوب نمیدیدم.. خواستم از اتاق بیرون برم که حس کردم کسی جیغ زد.. خدایا حتی توهم هم میزدم

دستی به صورت ملتهبم کشیدم که باز همون صدا.. به آرومی از اتاق بیرون زدم.. کسی مدام جیغ میزد و کمک میخواست درهمون اتاق رو دیدم که نیم باز بود.. با خودم گفتم وقتی اومده بودم این در بسته بود.. صداهارو از دور میشنیدم انگار..

-ولم کن توروخدا یکی به دادم برسه.. نه... نههه

خوب که گوش دادم صدای صدف بود.. با خودم درگیر بودم.. چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا صدف کمک می خواست؟ من نباید مداخله می کردم.. هیچکس از حضور من تو این طبقه خبر نداشت اما دلم طاقت نیاورد.. شاید هم اثر مشروب بود.. نفهمیدم چطور خودم رو به داخل اتاق انداختم بادیدن صحنه ی مقابلم درجا خشکم زد.. قلبم درست تو گوشم میزد و خونش رو به چشمام پمپاز میکرد.. پاهام به زمین چسبیده بود قلبم و سرم تیر بدی کشید.. پسری رو دیدم که روی صدف افتاده بود آه خدا.. داشتم چی میدیدم؟


romangram.com | @romangram_com