#نگهبان_آتش_پارت_260

من راهی برای برگشت نداشتم.. تمام جام رو سرکشیدم و لیلی خودش رو به آغوشم انداخت و نگاه مواخذه گر نریمان زانوهام رو لرزوند:

-بیا باز برقصیم..

یعنی این چی بود؟ باز از خودم جداش کردم اما آروم گفتم:

-نه من یکم خستم..

و اون هم چیزی نگفت.. بی نگاه کردن به نریمان جام رو درون سینی دست یکی از خدمتکارها گذاشتم.. فکم از انقباض تیر می کشید..

-چیزی تا شام نمونده من برم با مهشید یکم حرف بزنم

سر کج کرد و موهای لختش تو هوا تکونی خورد..

-نکنه دل کسی بشکنه..

و رفت.. از تصور چیزی که قرار بود اتفاق بیوفته تمام وجودم لرزید

آه خدا.. پشت گوشم میسوخت و بدنم داغ شده بود

صدف رو دیدم که با پسر جوونی حرف میزد گرچه تمام حواسش به من بود تا متوجه نگاهم شد بی حرف از کنار اون پسر رفت.. این دختر رو درک نمیکردم

باحالی که داشتم این موضوع اصلا مهم نبود . معدم می سوخت و به خوبی داشتم تغییر حالتم رو حس می کردم بااین حال آروم بودم.. به گلوم چنگ زدم

کراوات حکم طناب دارم رو داشت.. تمام مدت لیلی رو می دیدم که باز با یکی از مردها گرم گرفته بود و منو زیر نظر داشت...

-زودباش تاویار باید کارت رو انجام بدی حتی اگه خودت گیر بیوفتی.. قبل از اینکه نقشه رو عملی کنم تلفنم رو از جیبم بیرون آوردم.. همچنان سنگینی نگاه نریمان رو حس می کردم.. احتمالا نباید اون نوشیدنی رو می خوردم و این نگاه بی ربط به اون نبود.. هر س هپیام از نریمان بود و من بازش کردم.. تار و ناواضح می دیدم و چندباری پلک زدم تا بهتر ببینم

"من همین اطرافم حواسم به همه چی هست"

"تاویار من تازه متوجه شدم که لیلی برای به دام انداختنت ییه نقشه داره"

"اوون نوشیدنی رو نخور.. لعنتی جواب بده.. من اینجا زنجیر شدم"

پوزخند زدم.. لعنتی.. این چیزی رو تغییر نمی داد باید تا طبقه بالا میرفتم.. به قیمت جونم هم که شده باید این کار رو انجام می دادم.. این کار امشب تموم میشد.. نگاهم به همون سمت بود که صدف رفت اما این که کجا رفت رو متوجه نشدم.. نزدیک به شیشه بودم و سردی هوایی که ازش به پوست داغم میخورد لرز به تنم می انداخت

برای لحظه ای پیست پر از کسانی شد که می رقصیدند


romangram.com | @romangram_com