#نگهبان_آتش_پارت_259

-مرد که نباید از یه زن بترسه.. آآآ راستی تو نمیترسی فقط از حاشیه بدت میاد.

انگار مست بود اما من ندیدم چیزی بخوره

بااین حال بازم سکوت کردم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم.. تعدادشون کم تر شده بود

خیلی زود چشم گرفتم.. نگاهش به جای دیگه ای بود... گوشی باز تو جیبم لرزید.. این سومین پیامی بود که بهم می رسید و من در مقابل لیلی نمی تونستم کاری کنم.. گفته بودم پیام نده و احتمالا مشکلی پیش اومده بود.. دنبال یه فرصت بودم تا بتونم به این موضوع پی ببرم.. همچنان از نریمان خبری نبود و داشتم از صدای بلند موزیک سرسام آور در حال پخش کفری می شدم.. یکی از گارسون ها سینی به دست نزدیک شد و بالاخره لیلی نیم نگاهی کوتاه به من انداخت و گارسون درست کنارش ایستاد:

-لیلی خانم چیزی که خواستین..

و دو جام مشروب به سمتش گرفت:

-وای چه خوب که آوردیش دل تنگش بودم..

من به هردو نگاه میکردم که لیلی رو به من با شوق خاصی گفت:

-این یکی از بهترین مشروب هاست که من امشب میخوام توهم بچشی شک ندارم دیگه ولش نمیکنی..

بازم خندید.. نگرانی بهم چیره شد.. اون یه قاچاقچی مواد بود و هیچ تضمینی نداشتم که منو به چیزی معتاد نکنه..

-من اهل مشروب نیستم

-اما این فرق داره..

نگاهش مثل لحظه ورودم نبود.. جام سمت خودش رو برداشت و گارسون نزدیک تر شده و درحالی که لیلی همچنان حرف میزد چشم از محتویات درون جام برنداشتم:

-حتی اگه اهلش هم نباشی می تونی با من یه پیک بنوشی.. خوب دقت کن.. بین تمام این جمعیت من اینو مختص تو آوردم.. نوشیدنی محبوب منه..

و کتفش رو به بازوم مالید و من برق نگاهش رو دیدم.. آروم بودم در حالی که تک به تک سلول های بدنم در حال جنگ بودن.. باید چیکار میکردم؟ سکوت من رو که دید و لبخند زد و من برای آرامش خودم و بیقرار کردنش پوزخند زدم:

لیلی بالاخره جام رو مقابلم تکون داد و من بی معطلی از دستش گرفتم و لیلی زودتر از من جامش رو به جامم زد و خیره به چشم هام با همون نگاه وحشی همه ی محتویاتش رو سر کشید و خنده ی دندون نمایی کرد و انگشت های ظریفش رو روی لبه ی کتم کشید و جلو اومد و من از حرکت لب هاش فهمیدم که گفت:

-مهشید همسر فرهادی مدام داره به ما نگاه می کنه.. هووووفففف.. فکر کنم باید امشب برای اونم وقت بذارم..

و من به مسیری که با چشم اشاره کرده بود نگاه کردم اما قبل از اینکه مهشید و فرهادی رو ملاقات کنم نگاهم به صدف افتاد که با تکیه به ستون انتهایی سالن به ما نگااه می کرد اما به محض برخورد نگاهمون رو گرفت و از نظرم دور شد.. گرمای متصاعد شده از بن لیلی داشت عصبیم می کرد و من بالاخره کمی از محتویات جام رو با تردید نوشیدم.. از تندیش حتی چهره در هم نکردم.. به سمت لیلی ر چرخوندم که با نریمان چشم تو چشم شدم.. به شدت ابرو در هم کشیده بود و من نگاه غضبناکش رو به جام دستم دیدم.. لیلی نگاهم کرد:

-نظرت چیه؟ زود باش همه رو بخور.. این مشروب فوق العادست.. من بهش اعتیاد دارم..


romangram.com | @romangram_com