#نگهبان_آتش_پارت_258
-من برگشتم..
وبه من نزدیک شد:
-ببخشید کمی تنها موندی.
کاش اصلا نبودی..
-این چه حرفیه؟ مهم نیست.. فقط نگران شدم که نکنه مشکلی پیش اومده باشه..
برق نگاهش از وجودم گذشت.. وجود صدف داشت آزارم می داد.. دست لیلی که باز دور بازوم حلقه شد عصبی شدم:
-تو مهمون افتخاری منی.. مطمئن باش اگه مشکلی هم باشه برای تو نیست..
صدف بادیدن ما ابروهاش در هم شد و خواست که بره
لیلی باتحقیر گفت:
-داری میری؟
مثل مجسمه ایستاده بودم
-بله اجازه هست؟
اینو پرحرص بیان کرد اما لیلی انگار توحال خودش نبود
-نه برو و با یکی از این جوون ها خوش بگذرون..
وخندید.. با این رفتارش حالم منقلب شد کاملا بهش اجازه خوش بودن بامرد ها رو میداد.. صدف که رفت از خودم دورش کردم
-دیگه کافیه چندباردیگه باید تکرار کنم؟
درست مقابلم جایی که کمی پیش صدف ایستاده بود ایستاد
-تو چرا اینطور میکنی؟ من که باهات کاری ندارم
وبالحن چندشی ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com