#نگهبان_آتش_پارت_257
-نریمان همه چیز واسه مهمونام کامله؟
سرتکون داد:
-بله خانوم
من نگاهم بی حالت به روبرو بود.. دوست داشتم دستم رو بِبُرم.. لیلی بی اندازه بهم چسبیده بود ومن مجالی برای هیچ حرکتی نداشتم.. من از گوشه ی چشم متوجه مکالمه ی چشمی نریمان و لیلی می شدم.. طولی نکشید که نریمان به همراه لیلی رفتند و من با صدف تنها شدم.. سرو صدا داشت کلافم میکرد.. من باید امشب نقشه ام رو عملی میکردم.. بی حرف باز کنار پنجره ایستادم. کجارفتن؟ مدام فکرم به جاهایی که نباید میرفت .
-حالتون خوبه؟
پووفف..
صدف بود این مادر و دختر از جونم چی می خواستن؟
بی انعطاف گفتم:
-بله عالی ام
نزدیکم ایستاد درست مثل مادرش.. مدام با انگشتاش بازی میکرد چند نفر حواسشون به ما بود انگار هیچ سوژه ای در این مهمونی جز ما وجود نداشت
خواست حرف بزنه که گوشیم رو بیرون آوردم.. نگاهش به من بود خیلی خونسرد پیام رو باز کردم
"من با یه اکیپ میام اونجا بگو برنامت چیه؟"
طوری که مشکوک نباشه به پنجره تکیه دادم.. پیام دادم
"دنبال فرصتم دیگه پیام نده."
کاملا بی مقدمه گفت:
-بابت دیشب ممنون.. خیلی آروم شدم.
سوالی نگاهش کردم.. نگاهم رو که دید دستپاچه به صورتش دست کشید برای کنار زدن موهایی که نبود..
-ب ب به خاطر دیشب..
لیلی رو دیدم که به سمتمون میومد.. جواب صدف رو ندادم و پشت لبم جا موند..
romangram.com | @romangram_com