#نگهبان_آتش_پارت_256

-تاویار؟

از خودم جداش کردم جدی تر از قبل گفتم:

-نمی دونم چی بگم.. فقط مجبورم بهت بگم که من عادت ندارم همچنان منو با اسم کوچیکم صدا کنی..

نگاهش پراز حرص و ناکامی شد..

-مواظب کارات باش بدون من کیم؟

دستی به موهام کشیدم

-فکر کنم بقیه همکارها هم حق دارن باشما باشن ممکنه این نزدیکی بعد وقت کار مشکل ساز شه.

چشم ریز کردم:

-امیدوارم بفهمید اهل حاشیه نیستم

قبل هر حرفی ازش دور شدم اون آشغال با خودش چی فکر کرده؟ لیلی باز صدام کرد

-باشه آروم باش..

ازاین آرامش دستم مشت شد سرچرخوندم و این بار صدف رو دیدم که کنار نریمان ایستاده بود

با یه لباس بلند که حتی رنگش رو تشخیص دادم.. قرمز.. دکولته بود و موهاش رو برخلاف لیلی بالای سرش جمع کرده بود.. لیلی کنارم قرار گرفت و صدف و نریمان به ما نزدیک شدن.. لیلی به من گفت:

-این هم از صدف جون

صدف پرغیض نگاهش کرد.. باز لوسترها روشن شدن و من صورت آرایش شده ش رو دیدم و پوزخندزدم

-سلام آقای کامیاب..

سرد جواب دادم:

-سلام

لیلی گفت:


romangram.com | @romangram_com