#نگهبان_آتش_پارت_255
-هیچی توتازه وارد جمع ما شدی اونا همیشه اینطور وقت ها اینجا هستن
اون الان داشت منو قانع میکرد؟ حتی خبر نداشت این آرامش، این توضیحات، همه همون چیزی هستند که من می خواستم.
ابرو بالا انداختم و پک دیگه ای زدم.. بازوم رو گرفت نگاهش کردم
-بیا برقصیم.
دودش رو بیرون فرستادم. ناخواسته به صورتش خورد
بالذت خندید و من بازهم برق شهوت رو تو نی نی جنگل نگاهش دیدم..
-من مهارتی در رقص ندارم
حرف نزد ومن رو به دنبال خودش تا پیست رقص کشوند. باورود ما تمام کسایی که اونجا بودن کنار رفتن و نور به کمترین حد رسید به اطراف با تعجبی ساختگی نگاه کردم که با دست سرم رو به سمت خودش چرخوند.. لب زدم:
-چیکارمیکنی؟
ازته گلو حرف میزد:
-فقط میرقصم
دستم که کنارم بی حرکت افتاده بود رو گرفت و روی کمرش گذاشت قلبم باز از خشم و نفرت به تپش افتاد.
حرفی نزدم خودش رو بهم چسبوند و دستش رو دور گردنم حلقه کرد هنوزسیگار گوشه لبم بود
-چیه؟
دستم رو از کمرش جدا کردم و سیگار رو برداشتم و لیلی ازدستم گرفت و خودش روی زمین انداخت.. من مات کارش بودم..
-میدونستی ازتمام کسایی که اینجا هستن بینظیر تری؟
فکم منقبض شد از این بی شرمی آشکار اما حرفی نزدم.. خودش رو توی بغلم تکون میداد.. هدفش چی بود؟
تاریک بود اما خوب نگاه های هرزه ی مرد هارو میدیدم..
من اینجا چیکار داشتم؟ نباید بخاطر هدفم تن به کثافت بااین زن می دادم..
romangram.com | @romangram_com