#نگهبان_آتش_پارت_254

-ایشون هم آقای بهراد کاشف

و رو به من لب باز کرد که گفتم:

-تاویار کامیاب هستم.

سرتکون داد ودستم رو فشرد اما زود دست پس کشیدم و رو به لیلی ادامه دادم:

-من یکم سردرد دارم فکر میکنم بعدا وقت واسه آشنایی زیاد باشه.. ممکنه حتی بعدها با هم کار کنیم..

و روبه بهراد گفتم:

-اینطورنیست؟

تندگفت:

-بله همینطوره و بازم میگم از ملاقاتت خوشبخت شدم

حرفی نزدم و ازشون فاصله گرفتم تازه متوجه موزیک شدم.. از نریمان هم خبری نبود.. نباید بی گدار به آب میزدم.. هوای مسموم اینجا راه گلوم رو سد کرده بود

باچندقدم خودم رو به پنجره رسوندم ازنزدیک بودن بااین زن نفرت داشتم.. تمام زوج ها وسط پیست درحال رقصیدن بودن ومن نگاهم به حیاط بود

به تعداد محافظ ها اضافه شده بود و من مجتبی رو دیدم.. داشت چیزی میگفت و بقیه ی محافظین تنها سر تکون میدادن.. امشب اینجا یه خبرایی بود.. کمی پیش لیلی رو درحال لاس زدن با یک مرد که معرفی نشده بود، دیدم و یقینا یکی از طعمه های اون بود..

دلم میخواست کتم رو بیرون بیارم.. از جیبم سیگار بیرون اوردم و گوشه لبم گذاشتم بافندک طلاییم روشنش کردم

-حوصلت سر رفت؟

لیلی بود..

پک محکمی زدم.. خوب میدونستم چون نگاهم به بیرون بود اومده.. این نگرانیش بیشتر منوبه یقین میرسوند.

بااین حال چشم نگرفتم:

-این همه محافظ برای چیه؟

از سوالم جاخورد اما گفت:


romangram.com | @romangram_com