#نگهبان_آتش_پارت_252

-همه امشب اینجا هستین تا همکاری من و..

به سمتم چرخید .

-و آقای کامیاب رو جشن بگیریم لطفا از خودتون پذیرایی کنید..

باز همه شروع کردن به کف زدن... حلقه ی دست لیلی دور بازوم تنگ تر شد.. محتویات ترشی تا گلوم میومد ومن پسش میزدم باید خودم رو کنترل میکردم رو به لیلی گفتم:

-هیچ نیازی به این تشریفات نبود.

نگاهم کرد

-این چه حرفیه؟ تازه میخوام به همه از نزدیک معرفیت کنم.

اخم کردم که سرش رو نزدیکم آورد

-اگه بدونی اخم چقدر جذابت میکنه.

روگرفتم و باهم به سمت یک مرد و زن که حدس میزدم

زوج باشن رفتیم..

-لیلی جان مثل الماس میدرخشی.

این رو همون مرد که موهای جوگندمی پوستی سبزه باچشمای قهوه ای داشت گفت وبه من نگاه کرد.

-پس ایشون همون کسی هستن که ازش تعریف میکردی؟

لیلی فاتحانه لبخند زد.

-درسته محمود جان.

و خندید.. نگاهم به مرد بود باید این چهره رو از یاد نمی بردم.. محمود رازق.. کسی که خیلی به لیلی نزدیک بود.. دست دراز کردم

-خوشبختم.

با لحن خشکم کمی جدی شد و دستم رو گرفت:


romangram.com | @romangram_com