#نگهبان_آتش_پارت_250

-چشم آقا نریمان خیالت راحت

نریمان سرتکون داد و اون مرد یک قدم جلو اومده رو برگشت و کنار بقیه ایستاد.. پاهاش رو کمی از هم فاصله داد و دستش رو پشت سرش گذاشت.

حالا شکم به یقین تبدیل شد که امشب این مهمونی فرمالیته بود هدف چیز دیگه ای بود. به ساختمون که مثل الماس توشب میدرخشید نگاه کردم.

گوشیم رو بیرون آوردم و به حامد پیام دادم.

-امشب اینجا خبریه.

پیام که رفت نریمان کنارم قرار گرفت و من گوشی رو به جیبم برگردوندم.. بی حالت نگاهش کردم که مشکوک حواسش بهم بود.. با بی تفاوتی گفتم:

-میشه بریم داخل؟

بی حرف جلو افتاد.. خیلی زود پیام حامد زیر دستم لرزید ومن توجهی نکردم.. در توسط خدمتکار باز شد

-سلام خوش اومدین.

هوای گرم پوستم رو مور مور کرد به حرف های نریمان باخدمتکار توجهی نکردم و به سمت سالن رفتم هیچ چیز اضافه ای نداشتم تا به خدمتکار بدم.. همه جا با لوسترهایی با رنگ گوی شرابی روشن شده بود.. نور چشمام رو میزد

نگاهم به سالن ویژه کذایی افتاد.. پرده های سلطنتیش رو انداخته بودن این یعنی اون مکان ممنوعه بود. چند نفری اومده بودن و ته سالن گرم حرف زدن بودن

سه مرد میانسال که تم رو رعایت کرده بودن.. و دو زن بالباس های فاخر به همون رنگ.. چشم چرخوندم حدود بیست نفر زن و مرد همه با طرح های متفاوت اما آبی. همه گرم صحبت بودن و موزیک ملایمی پخش میشد.. تمام فضا رو با نگاه بررسی کردم که خدمتکار سینی مقابلم گرفت.. پر بود از انواع نوشیدنی هایی که در مهمونی هایی که پدرم میگرفت زیاد دیده بودم اما من تنها به یک چیز نیاز داشتم.. آب.. از میان اون همه تنوع جام آبی رو برداشتم و یک دم سرکشیدم و در سینی گذاشتم

توجه چند نفر به من جلب شد که بی ربط به ظاهرم نبود تک به تک در چشم های همشون زل زدم تااین که ازم رو گرفتن.. آروم قدم میزدم وبه همه چیز نگاه میکردم.. درست گوشه ای از سالن یک میز بزرگ پراز انواع خوراکی و نوشیدنی به چشمم خورد.. لیلی نبود ومن خوشحال بودم.. از میان چند پیرمرد که به نظر جای اون ها این جا ودراین مکان نبود شخصی رو تشخیص دادم که اگه اینجا نمی دیدمش باور می کردم آخر دنیا اومده.. قبل از هرعکس العملی بالبخندی که از سر تعجب بود به سمتم اومد.. از دور دستاش رو به سمتم درازکرد

-مهندس کامیاب چه جالب که اینجا میبینمت.

لبخند تصنعی که بیشتر پوزخند بود به لب آوردم بااکراه دست دراز شدش رو گرفتم

-اما من تعجب نکردم از دیدارتون جناب شمس.

اول سکوت و بعد خندید.. مرغوبیت بوی توتون پیپش رو به رخم کشید و گفت:

-اینجا دیدنت خیلی منو متعجب کرد

تنها نگاهش کردم.. اون خبر نداشت که پلی بود که منو به اینجا برسونه توتمام سال هایی که منو یک پسر احمق می دید من تمام اطلاعات مربوط به لیلی رو از او گرفته بودم اون حتی الانم نمی فهمید.. واقعا کی احمق بود؟


romangram.com | @romangram_com