#نگهبان_آتش_پارت_249

که باصدایی متوقف شد.

-دیگه کافیه.

نریمان بود.. به سمت راست چرخیدم.. مثل همیشه خوش تیپ او هم لباسش مثل تم امشب بود.. کت و شلوار با کراوات مشکی. پر اخم نگاهم کرد همونطور که انتظارش رو داشتم.. نزدیک شد و باطعنه گفت:

-ولش کنید مهمون ویژه خانومه.. زشته بااین تشریفات خسته ش کنیم. درست نمیگم؟

سرتکون دادم:

-درسته اما انگار دیر به وظایفتون عمل می کنین نریمان خان..

از عمد بااین لحن تمسخرآمیز بیانش کردم

من باید به نریمان کمک میکردم باید یکی حرصش رو در می آورد وبرای اون من بهترین گزینه بودم.. دستش رو روی شونم گذاشت و فشرد..

اون بااین کارش میخواست بگه حواسش به همه چیز هست.

با اشاره دست نریمان در عمارت رو باز کردن من زودتراز اون وارد حیاط شدم..

صدای بشدت جدی نریمان رو شنیدم که با تحکم گفت:

-دیگه چنین برخوردی با جناب کامیاب نیسنم..

یه تای ابروم بالا پرید و از چیزی که دیدم ابروهام بیشتر درهم گره خورد..

همه جا پراز افراد لیلی بود در دو طرف باغ بیش از سی نفر قرار داشتن شک نداشتم مسلح بودن نریمان کنارم قرار گرفت و روبه من گفت:

-دنبالم بیا

و من بی حرف دنبالش راه افتادم.

از کنارشون که رد شدیم تک به تک به نریمان ادای احترام کردن رو به یکی از اون ها که به چهل سالگی می رسید گفت:

-مجتبی از بچه ها چشم برنمیداری

من با کمی فاصله ایستادم اما میشنیدم


romangram.com | @romangram_com