#نگهبان_آتش_پارت_248

-از سرراهم برو کنار.

به سرتا پام نگاه کرد.

-مطمئنی درست اومدی؟

حتما به خاطر مهمونی بود.. قرار بود همه کت و شلوار کاربنی بپوشن.. پوزخند زدم

-یه وقت خانومت ناراحت نشه با مهمون ویژش خیلی خوش برخوردی.

بااین حرفم کمی جا خورد اما اون یکی که سن بالاتری داشت گفت:

-خیلی ببخشید اما ما همه ی مهمون هارو قبل از ورود چک میکنیم..

اصلا جا نخوردم.. پس هنوز گرگ پیر حس خطر رهاش نکرده.. آفرین خوشم اومد.. اما منم تاویارم. یه قدم به عقب برداشتم و دستام رو ازپهلو باز کردم

-اوکی پس عجله کنید من از الاف شدن خوشم نمیاد. وممکنه براتون یه وقت عواقب بدی داشته باشه.

مرد اولی که کمی عصبی بود گفت:

-شما مارو تهدید میکنی؟

بالحن خاصی گفتم:

-من فقط حرفم رو زدم

خواست چیزی بگه که همون مرد که سیبیل های پری هم داشت مانع شد..

-آروم بگیر فاتح.

واون مشت گره کرده ش رو پشتش پنهون کرد

من آروم ایستاده بودم.. تمام بدنم رو بازرسی کردن گوشی موبایلم روهم روشن کردن.

یعنی انتظار یک انفجار رو داشتن؟ اما اونا خبرنداشتن مواد منفجره خود منم و ضامنش مغزم.. اون بیچاره ها دنبال چی بودن؟

انگار خیلی مشکوک بودم چون هنوز داشت منو میگشت


romangram.com | @romangram_com