#نگهبان_آتش_پارت_247

-هرچی داری تمام چیزای که با مکیدن خون مردم به دست آوردی ازت میگیرم خودم آتش جهنمت میشم لیلی.

آب رو که هنوز باز بود بستم و همینطور که وارد آشپزخونه میشدم، ردیف دکمه های پیراهنم رو باز کردم.. در یخچال رو باز کردم با دیدن خالی بودن تمام طبقات درش رو محکم به هم کوبیدم.. باید یه فکری می کردم

موبایلم رو بیرون آوردم شماره یه بیرون بر که قبلا بهش سفارش داده بودم گرفتم و یک پرس کوبیده خواستم.. پشت کردم و دست به سینه به کانتر تکیه دادم نگاهم به روبرو اما فکرم درگیر مهمونی بود.. آرامشم وقتی اونجا باشم حتی بیشتر میشه برای بقیه عجیب خواهد بود.. زمان زیادی می گذشت که به خودم آموزش داده بودم حتی تو جهنم وسط آتیش درحالی که مدام خاکستر میشدم و مثل ققنوس باز زنده میشدم هم آروم باشم

باصدای زنگ در به خودم اومدم.. تکیه م رو از کانتر گرفتم و به سمت در رفتم ازچشمی پسر جوونی با کلاه و لباس فرم دیدم.. درو باز کردم:

-سلام آقا مشترک شصت و نه نود شیش؟

سری به نشونه مثبت تکون دادم.. نایلون سفید رو به سمتم گرفت.. پول به اضافه انعام به دستش دادم.. با لبخند تشکر کرد و من در رو بستم.. تمام ظرف ها کثیف بودن اما حاضر نبودم ازظرف های یک بار مصرف استفاده کنم.

نایلون رو روی کانتر گذاشتم

و تمام ظرف ها رو شستم از بی نظمی به اندازه تمام کثیفی ها متنفر بودم.. بد به حال کسانی که خودشون عین نجاست بودن.. اون ها رو خاک هم قبول نمیکرد اما آتش...

ناهار رو توی یه بشقاب ریختم.. صندلی رو پشت کانتر گذاشتم و شروع کردم به خوردن.. اولش خیلی درد معدم کلافم کرد اما من باید میخوردم. باید زنده می موندم. لیوان نوشابه رو به لبم نزدیک کردم و هم زمان به ساعت مچیم نگاهی انداختم

بیست دیقه به پنج عصر بود. نیمی از محتویات لیوان رو خوردم و مقابلم گذاشتم.. بلند شدم.. من خیلی کار داشتم این مهمونی به خاطر من بود و تلخ پوزخند زدم.. وارد اتاقم شدم لباسم رو بیرون آوردم تازه یادم اومد فراموش کردم.. دکمه هام باز بود پس نگاه اون پیک از مشکوک بودنش نبود.. حولم رو برداشتم.. باید به خودم می رسیدم.. دوش نیم ساعته ای گرفتم مو و ته ریشم رو مرتب کردم. این کارو خوب بلد بودم سیاوش همیشه از من میخواست موهاش رو کوتاه کنم.. آه کشیدم.. برادرم خیلی باورم داشت.. اگه میگفتم شبه قبول میکرد.

چی به سرمون اومد داداشم؟ ازحمام بیرون اومدم.. در کمد رو باز کردم.. لباس مورد نظرم رو برداشتم.. کت شلوار و پیراهن مشکی بود امشب با یه مراسم ختم هیچ فرقی نداشت.. امشب یا می مردم یا میکشتم.. از طبقه پایین کمد که مخصوص کراوات بود، مشکی رو انتخاب کردم.. مقابل آینه تک به تک پوشیدم.. پیراهنم رو داخل شلوارم مرتب کردم. برخلاف همیشه دکمه هام رو تابالا بستم.. کراواتم رو بامهارت بستم ومحکمش کردم بادست موهام رو به بالا هدایت کردم به ساعت نگاه کردم

سی دقیقه به هشت.. کتم رو پوشیدم. من عزادار خودم بودم.. کشوی عسلی رو باز کردم و برای ثانیه ای خیره شدم کراواتم رو باوسواس دوباره مرتب کردم

گوشیم رو برداشتم ساعتم رو روی مچ راستم بستم و از کمد کفش ورنی مشکی ام رو پوشیدم عطر زدم و از اتاق خارج شدم .

باز نگاهم به سمت در نیمه باز واحد کناری افتاد.

بی حرف وارد آسانسور شدم.. در کسری از ثانیه کل فضا با بوی عطرسرد وتلخم پر شد.. دم عمیقی گرفتم در که باز شد از همون جا ریموت ماشینم رو فشردم.. سوار شدم و به راه افتادم.. از داشبورد سیگاری بیرون آوردم و گوشه لبم گذاشتم به محض روشن شدن پک عمیقی زدم و تمام دودش رو پوف مانند بیرون فرستادم حتی گرمم هم نبود قلبم، نفسم آروم و ریتمیک بود.. اونقدر آروم بودم که خودم از خودم میترسیدم.. قطعا امشب نباید آخر دنیای من میشد.. سیگار دیگه ای روشن کردم.. شیشه رو پایین کشیدم . تارسیدن به عمارت مرگ، بیش از نیمه یه پاکت رو دود کردم.. بوی سیگار میدادم از شیشه ای که جدا توی ماشین داشتم به خودم عطر زدم.. از پیچ کوچه باغ عمارت که گذشتم مقابل در بیش از چهارنفر با کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید دیدم که ایستاده بودن.. اینجا چه خبر بود؟ ماشین رو گوشه ای پارک کردم. همون نگهبان که همیشه دم در می ایستاد جلو اومد و در ماشین رو باز کرد.

-خیلی خوش اومدین قربان

حرفی نزدم و بادست چپ دو لبه کتم رو گرفتم و از ماشین پیاده شدم که در رو بست.. جوابی ندادم و او از مقابلم کنار رفت. نزدیک در دو نفر از همون گردن کلفت ها جلوم رو گرفتن..

-صبر کن

پراخم گفتم:


romangram.com | @romangram_com