#نگهبان_آتش_پارت_245
از کنار سربازی که نگاه غضبناکی بهم نگاه انداخت رد شدم.. حالم حتی بد هم نبود.. داشتم می سوختم امروز بدترین روزی بود که این سال ها زیاد تجربش کرده بودم
کاش براش اتفاقی نیفته.. من تحمل نداشتم.. بدون اینکه بفهمم وارد خیابون شدم.. حامد خودش رو سراسیمه به من رسوند داشت برف میارید اما من خیس عرق بودم
-اینا چه حرفایی بود که زدی؟
بی حالت گفتم:
-همون حرفایی که اصرار داشتی بشنوی به عنوان یه دوست..
و دستم رو از دستش کشیدم
-کجا؟
-میرم واسه مهمونی شب حاضر شم
پوف کشید
-تو واقعا دیوانه ای.
حرف نزدم و برای تاکسی دست بلند کردم
باز گفت:
-من می رسوندمت..
نگاهش کردم که دستش رو روی لبش گذاشت یعنی تسلیم.. سوار شدم و بعد از دادن آدرس از این فضای مرگبار دور شدم.. سرم رو به پشتی صندلی چسبوندم و چشم بستم..
معدم درد داشت و مدام با تکون های ماشین اسید معدم تا حلقم میومد.. خداروشکر راننده پیرمرد کم حرفی بود اما این صدای موزیک شدید روی اعصابم خدشه وارد می کرد.. اون از من خواسته بود برم اما با دیدنم حتی نفهمید.. انگار سیاوش رو در ذهنش پرورش می داد که این قدر خوب سلیقش رو حدس میزد.. اما من؟ پوزخند زدم..
-رسیدیم جوون بیداری؟
بیدار بودم.. چشم باز کردم و نگاش کردم.. لبخند به لب نگام میکرد.. بی حوصله گفتم:
romangram.com | @romangram_com