#نگهبان_آتش_پارت_244
سر به زیر انداخت
-نمیخوام برای نیومدن آدم بده باشم
و خواستم برم که باصدای خشدارش گفت:
-سیاوش و مامانت چطورن؟
ایستادم
-برات مهمه؟ تویه خونه ی کاهگلی زندگی میکنن. مثل بدبختا.. ببین از کجا به کجا رسیدیم.. اما تو باوجود تمام این حرفا هنوزم زنده ای..
-پ پس توچی؟
پوزخندزدم
-من؟
صورتش خیس از اشکایی بود که ازشرمندگی ریخته بود..
-پسرت منو به خاطر شباهت به تو نخواست.. گفت مثل تو نامردم.. اما من این راه رو میرم تا آخر
ملتمس گفت:
-تاویار پسرم؟
حرفی نزدم و رفتم.. بازم صدام کرد
-تاویار؟ تو ولم نکن خواهش میکنم
زمزمه کردم:
-اولین آغوشت رو تا ابد توسینم نگه میدارم..
در رو باز کردم.. هنوز حرف میزد
-از اون فاصله بگیر.. تو نکن تاویار..
romangram.com | @romangram_com