#نگهبان_آتش_پارت_243

-ده ساله..

-بمیرم راحت میشی؟

به سینم مشت زد درد داشت اما از جا تکون نخوردم

-د حرف بزن من نباشم اون برمیگرده؟

پشت کردم.. بدنم تو تب میسوخت

-اون یه اتفاق بود..

-کافیه عمو بیا بشین

با درد و حرص زمزمه کردم:

-اتفاقی که تو باعثش شدی

و بهش نگاه کردم..

-تو تنها قاتلی هستی که سر صحنه ی جرمش نیومد و حتی خبر نداری که یه شاهد وجود داره

وبه خودم اشاره کردم..

-تاویار دیگه کافیه خیلی تند رفتی.

به حامد اهمیتی ندادم و نزدیک شدم

-خوب به من گوش کن.. دیگه نخواه بیام.. دیگه منو فراموش کن نباید سخت باشه واست.

دهن باز کرد که دامه دادم:

-دیگه مریض نشو

چشماش خندید

-فکر نکن چون واسم مهمه اینو میگم.. فقط نمیخوام ببینمت.


romangram.com | @romangram_com