#نگهبان_آتش_پارت_241

دستم رو از لباسش جدا کرد و من حامد رو به عقب هول دادم.. بهش نگاه کردم روی صندلی نشسته بود و سرفه میکرد.. به گلوم چنگ زدم.. حامد رو دیدم که به سمتش دویید.

-عمو؟ عمو خوبی؟

روبه من داد زد:

-میخوای اونم بمیره؟

این حرف خیلی برام گرون تموم شد.. پوزخند زدم..

-حامد بذار خودش رو خالی کنه.. حق داره..

اما من به یک چیز فکر میکردم..

-من چی کارکردم؟ تو از چی خبر داری؟ حامد ازچی لعنتی؟

حرکات دستم غیر ارادی بود.

-نگران عموتی؟ پس خوب گوش کن.. این مرد.. تمام زندگیش رو به خاطر یه زن از دست داد... اما نمرد.. این آدم وقتی دخترش مرد، خودش نمرد..

بغض داشم قبض روحم میکرد.. گریه هاش شدت گرفت

-این آدم پسر عزیزش رو ول کرد.. با یه لحظه غفلت.

و به سینم مشت کوبیدم.. اون به سمتم اومد و خواست دستمو بگیره که یه گام به عقب رفتم و حتی نگاش نکردم..

-نکن بابا نکن نابودم نکن. من دیگه توان ندارم.. من چیم بابا؟

سرکج کرد

-تو منو هیچ زمان ندیدی.

-داری اشتباه میکنی تو تاویاری بودی که جلوی همه باعث افتخارم بودی.. تو..

گریه امون حرف زدن بهش نداد.. دست بسته شدش رو بالا برد و سرم رو ازش عبور داد و بغلم کرد

دیگه حامد و اون سرباز رو نمی دیدم.. من تو آغوش مردی بودم که روزی آرزوش رو داشتم:


romangram.com | @romangram_com