#نگهبان_آتش_پارت_240

سکوت و گریه..

-ازم میخوای از اون زن دور شم؟

سرتکون داد

-پس بگو از تو چطور بگذرم؟ بگو..

قلبم پرفشار می کوبید.

-تواجازه دادی اون باهات اینکارو کنه.. تو..

هیچ صدایی جز داد و بیداد من و گریه های اون نبود

متوجه نبودم اما مدام کسی رو که بهم دست میزد رو دور میکردم.. با دو قدم بهش نزدیک شدم و یقه لباسش رو گرفتم و بلندش کردم.. با چشمای ترسیده نگاهم کرد.

-چرا؟

نفس نفس میزدم

-نکن باخودت این کارو... خدا منو لعنت کنه..

رنگش کبود شده بود کسی از پشت گردنم رو گرفت

فشار دستش زیاد بود

-آخ

-توداری چه غلطی می کنی؟

حامد بود.. هنوز یقه لباسش.. تو چنگم بود

-گفتم ولش کن تاویار این مرد از مرگ برگشته.

بادرد پوزخند زدم:

-اما من مردم.


romangram.com | @romangram_com