#نگهبان_آتش_پارت_239
-هیشش.. فقط یه چیز رو بگو .
بادست اشکاش رو پاک کرد.. پوزخند زدم:
-توحق داشتی من اصلا مثل تو نبودم.
نالید:
-ازاون زن فاصله بگیر
زهرخند زدم:
-چرا؟ شاید منم دلم بخواد یکم هم که شده مثل تو باشم.. یکم شبیه به چیزی که بقیه از من تصور دارن.. همسرت.. پسرت.. برادرزادت حتی شاید برای یک صدم ثانیه خودت..
موهام رو با دست کنار زدم
-اما من که به تو شباهت ندارم ببین..
داشتم اختیار از کف میدادم.. حالا دیگه آروم بودن داشت لهم میکرد..
-حالا جواب بده چرا؟ چرا نابودمون کردی؟
باکف دست به میز کوبیدم ناله وار گفت:
-متاسفم..
سرباز جلو اومد
-آروم چه خبره؟ پاشو وقتت تمومه
اما من توجهی نکردم.. از پشت میز بلند شدم و از کنارش رد شدم و صدام بی اراده بالا رفت:
-که متاسفی؟
چرخی به دور خودم زدم.. حالا داشت گریه میکرد
-به من نگاه کن.. چی می بینی؟
romangram.com | @romangram_com