#نگهبان_آتش_پارت_238
ازم میخواست نگاهش کنم؟ نگاه به اون چشمایی که دیدنش منو به یاد اون زن می انداخت؟
صداش پراز بغض بود. اما من خود بغض بودم.. خود درد..
-خیلی پشیمونم پسرم خیلی
تصمیم گرفتم به حرفاش گوش بدم . به سمتش چرخیدم
نگاهش به من بود.. جلو رفتم.. با چشم دنبالم کرد روی صندلی مقابلش نشستم.. لبخند زد اما من...
دستم رو درهم قلاب کردم و روی میز گذاشتم.. روی میز خم شد و دستای بسته شده ش رو جلو آورد. دستم رو پس کشیدم.. صورتش آثار پیری رو به خوبی نشون می داد.. گوشه چشماش چین افتاده بود.هیچ حسی نداشتم.
-چقدرعوض شدی. فکرکردم سیاوش اومده
این بار پوزخندزدم.. فهمید.. دلجویانه گفت:
-اما من منتظر تو بودم باور نمیکردم بیای
این بار روی میز خم شدم
-اما فراموش کردی من هیچ وقت پسرت نبودم.
تند گفت:
-نه پسرم.. بخدا قسم تو واسم خیلی عزیزی من...
دست بالا آوردم و سکوت کرد
-اصلا مهم نیست چه حسی به من داری. اما تو به اون دوتا بچت هم رحم نکردی..
و با حرص و نفرت ادامه دادم:
-که خیلی عاشقشون بودی..
کاسه ی چشماش پر شد و من بغض سرکشم رو پس زدم
-اما من..
romangram.com | @romangram_com