#نگهبان_آتش_پارت_237

این رو همون پسر پرسید

-آره..

چشم گفت و رفت حامد روبه من گفت:

-توخوبی؟

بی انعطاف گفتم:

-کاش یاد می گرفتی چه سوالی رو نباید بپرسی

و به سمت در ورودی رفتم بااین که حتی نمیدونستم کجاست. مهم هم نبود. از آخرین بار که به اینجا منتقل شده بود به دیدنش نیومدم.. درست هشت سال پیش.. فضابزرگ بود اما حس میکردم به کوچیکی یه قبره که حتی مال من نیست از پله بالا رفتم وارد یه راهروی طویل شدم فضا نیمه روشن بود با فاصله توی سقف مهتابی روشن بود.. حامد به سمت چپ اشاره کرد و من درست مثل یه ربات به همون سمت رفتم.. آروم قدم برمیداشتم.. حامد چشم ازم برنمیداشت.. شاید براش عجیب بود این بی تفاوتی.. اما من از همیشه بی قرارتر بودم درست مثل آتش زیر خاکستر.. پاهام رو با هر قدم به زمین فشارمیدادم.. دست در جیب پیش رفتم.. این راه تمومی نداشت پشت در یک اتاق یه سرباز ایستاده بود. بادیدن ما در رو باز کردو خودش کنار رفت.. نگاهم به روی باز ثابت شد.. هیچی جز یه صندلی و نیمی از یه میز نمی دیدم.. یعنی اون سرمیز نشسته بود؟

-بروتو زیاد وقت نداری فقط ده دقیقه.

این همون سرباز بود. به حامد که کنارم بود نگاه کردم برای اطمینان پلک زد ومن قلبم به تب و تاب افتاد پاهای مثل کوهم رو تکون دادم. باورودم پیرمردی رو دیدم که پشت میز نشسته بود اون.... خودش بود؟ برق دست بند اسارت دور مچش، چشمم رو کور کرد. سرش پایین بود و انگار متوجه حضورم نشد. مثل همیشه.. به خودم دل و جرات دادم وبه سمتش رفتم بالای سرش ایستادم.

-تماس فیزیکی ممنوعه..

با این اخطار سرباز سربالا کرد و من غم لونه کرده در چشمای سبزشو دیدم.. از شکسته هم شکسته تر بود.. تند از روی صندلی بلند شد.. لبای ترک خوردش رو باز کرد واز قلب من خون اومد

-پسرم..

نفرت رو به جای خون توی رگ هام حس میکردم

خواست بغلم کنه که یک قدرم دور شدم وبه دست بند دستش زل زدم.. آب نداشته دهنم رو قورت دادم

-تماس فیزیکی ممنوع

و پشت کردم سرباز رو دیدم که سرد به روبه روش نگاه میکرد هنوز دستم داخل جیبم بود .صدای فروریختنش رو شنیدم و دستم مشت شد

-دلم خیلی برات تنگ بود میدونی چند ساله که نیومدی؟

حالم خوب نبود.

-پسرم چرا نگاهم نمیکنی؟


romangram.com | @romangram_com