#نگهبان_آتش_پارت_236
لازم بود چون من حتی نمیدونستم بعد از این همه سال چطور عکس العملی نشون خواهم داد. بااین حال گفتم:
-بهتره تو ازمن هیچی نخوای
ونگاهش کردم
-چوب خطت پر شد همین امروز..
خواست حرف بزنه که نگاهم رو به شیشه دوختم.اونم حرفی نزد.. تمام مسیر رو زجر کشیدم و حرف نزدم درست چهل و پنج دقیقه بعد ماشین مقابل ساختمونی که یه در بزرگ آهنی داشت متوقف شد و دو مامور بالباس های فرم ایستاده بودن. قلبم ضربان گرفت و حامد گفت:
-رسیدیم پیاده شو..
بی حرف از ماشین پیاده شدم.. اون دو مرد پایین نیومدن حامد درست کنارم ایستاد اما من نگاهم به روبرو بود.. یه ساختمون بزرگ با دیوار های بلند آجری..
-حاضری؟
حامد بود.. سوالش رو برای خودم تکرار کردم. حتی خودم هم نمیدونستم.. یه قدم جلو رفتم.
-در رو باز کنید..
هردو ادای احترام کردن و در باز شد. چشم بستم اما زود به خودم مسلط شدم حالا وقتش نبود.. روبروم یه فضای بزرگ با یک عالمه پنجره های کوچیک قرارداشت.. پوزخند زدم.. از این دریچه ها به دنیا نگاه میکرد؟ اون یه زندانی بود و من یه آدم مرده.. یک نفر از مامورا که لباس هاش با بقیه فرق داشت جلو اومد.
-سلام جناب سرگرد.
-سلام احمد جان خوبی؟
احمد سرخم کرد
-به لطف شما..
من حالم خوب نبود اونا داشتن چی میگفتن.. نگاه پراز خشمم رو بهش دوختم:
-ما میریم اتاق ملاقات..
یه نگاه به من انداخت و سرتکون داد.. حتما اونم به این همه شباهت پی برده..
-ایشون هستن؟
romangram.com | @romangram_com