#نگهبان_آتش_پارت_235
ایستاد و چرخید:
-بگو ولم کنن خیلی احمقانست.. اینجا پر آدمه
باچشمای ریز شده اول نگاهم کرد.. میخواست از نگاهم چی رو حدس بزنه؟ حتی یه قدمم برنداشته بودم.. نزدیکم شد و انگشتش رو به سینم زد.
آخ که از این کار متنفر بودم. از بین دندون های کلید شده غریدم:
-با دست با من حرف نزن.
دستش رو مشت کرد
-نمیتونی به کاری وادارم کنی بگو ازم فاصله بگیرن حامد..
از سرما بود یا حرص نمیدونم صدام می لرزید.
-حساب این کارت رو پس میدی..
یکی از اون دو نفر گفت:
-مواظب حرف زدنت باش ایشون جناب سرگرد هستن..
-ولش کنید..
-ولی سرگرد؟
جدی تر گفت:
-برید توی ماشین..
بااکراه ولم کردن هردو جوون بودن و قوی.. اما هیچ توانی بالاتراز زور بازوی کینه و انتقام نبود.. لباسم رو مرتب کردم وبا اخم از کنارش رد شدم من نباید ضعف نشون میدادم تا کسی ازش آتو بگیره با اینکه دلم، پاهام و گذشته ی تلخِ مثل زهرمارم راضی نبود اما رفتم.. در سرم پراز صداهای آزاردهنده بود من تحمل دیدن اون مرد رو که تمام زندگی و آینده و بچه هاش رو به باد داد نداشتم.. حتی به همسرش رحم نکرد که همیشه جز عشق حسی بهش نداشت.. من چطور به رفتن رضایت دادم؟ اگه تحمل نمی آوردم و اون آدم رو می کشتم چی؟ آه حامد.. تلافی میکنم.. آروم قدم برمیداشتم.. این تناقض، آخر منو ازپا در می آورد.. حامد که نزدیک شد در عقب ماشینو باز کردم و سوار شدم.. همون دو مرد یکی پشت فرمون دیگری کنارش نشسته بود. حامد کنارم نشست و من به شیشه زل زدم..
-میریم اداره..
حامد حرف میزد و من کلافه در سکوت به بیرون زل زدم حتی پاهام رو وادار میکردم تا کف ماشین ضرب نگیرن هیچ کس نباید از حال درونیم باخبر میشد.
-میدونم لازم نیست اما خواهش میکنم آروم باش وقتی رسیدیم. باشه تاویار؟
romangram.com | @romangram_com