#نگهبان_آتش_پارت_234

-بگو تا یادش بیاد..

و خواستم برم که صداش رو شنیدم

-من خیلی متاسفم..

ایستادم اما برنگشتم

-عمو حالش خوب نیست و این خواهش اون بود وحالا اگه نیای...

لبم رو بین دندون گرفتم و به سمتش کامل چرخیدم سرکج کردم وبا لحن خاصی گفتم:

-اگه نیام چی میشه؟

نگاهم کرد. کاملا جدی بود

-اون وقت با زور میبرمت..

و به اون دو مرد اشاره کرد و تو کسری از ثانیه به سمتم اومدن و محکم منو گرفتن.. اعصابم داغون شده بود اماحرفی نزدم حامد نزدیک شد و تو صورتم لب زد:

-این یه دستور بود..

با تحقیر گفتم:

-دستور از یه زندانی؟

و باپوزخند ادامه دادم:

-از کی اینقدر بیچاره شدی؟

اخم کرد تند گفت:

-این دستور رییس ناجیه.. ببریدش.

واون دو مرد به زور وادارم کردن به راه رفتن حامد جلوتر رفت که گفتم:

-حواست هست کجاییم؟


romangram.com | @romangram_com