#نگهبان_آتش_پارت_233

-تاویار چیشد خوبی؟

امامن حتی توان بستن فکم رو نداشتم حامد تکونم داد

-تاویار؟

من داشتم ضعف نشون میدادم.. اون هم در برابر اون مرد؟ خودم رو جمع و جور کردم خیره به لب هاش که تند باز و بسته میشد لب زدم:

-زندست؟

ولم کرد ومن مثل مسخ شده ها ازجام تکون نخوردم

کلافه چرخی به دور خودش زد.

یعنی برای این منوتا اینجا کشوند؟ پوف کشید و مقابلم ایستاد

-آره خوبه..

نامحسوس نفسی گرفتم

-چند روز پیش سکته کرد و بردنش بیمارستان امروز تازه مرخص شده..

سرش رو پایین انداخت.. فهمیدم مردده برای حرف زدن اما حرفی نزدم که خودش ادامه داد:

-تاویار عمو میخواد ببینتت.

ابروهام تا آخرین حد بالا پرید و لبم به طرح پوزخندی کج شد.. چی؟ اون میخواست منو ببینه؟ منو؟ یعنی از حسم به خودش خبرنداشت؟ نه.. شاید هم بی شرمی رو به حد اعلا رسونده.. باز حامد گفت:

-برای دیدنش میری دیگه؟ اون پدرته.

من بازم آروم بودم با این که خوب میدونستم این آرامش بی موقع چقدر از درون نابودم میکرد.. پشت کردم

-اون اصلا برام مهم نیست برو بهش بگو خیلی وقته کسی رو نداره.

-تاویار؟

نگاهم به دومرد بود که به ما نگاه میکردن باخودم گفتم حامد چرا با اینها اومده؟ به سمتش چرخیدم منتظر نگاه میکرد


romangram.com | @romangram_com